2012/05/30

چشم چشم دو ابرو دماغ دهن یه گردی- جمعه – 5-3-91


چشم چشم دو ابرو دماغ دهن یه گردی- جمعه – 5-3-91 


امروز صبح با کلی کش و قوس بیدار شدیم. 10 قرار بود بریم گردش. جامون تو یه هتل سرنبش یه خیابونه طبقه سوم. من و سینا و فربود تو یه اتاق هستیم. یه تلویزیون فسقلی داریم. جامون تر و تمیز و راحته و دستشویی و حمام هم داریم تو اتاق. یه یخچال کوچیک و یه جا کفشی داریم. و یه صندلی و جالباسی آیینه دار. جامون خیلی خوبه
.

فهیمه یکی از آشنایان حسین دامغانیه و اومده بود هتل تا مارو ببره به چشمه علی. مهدی و هانیه هم سر راه از هتلشون به ما ملحق شدن. چشمه علی یه جای تفریحی تو 25 کیلومتری دامغانه. تو راه باد داشت ماشین رو از جا می کند. سر راه تو جاده یه دریاچه ی باکیفیت هم دیدیم. چشمه علی یه جای بزرگ گوده که یه استخر کم عمق خیلی بزرگ داره که ساختمون هم وسط این استخره از گوشه اش یه ورودی آب داره که پله می خوره مردم میرم آب برمیدارن. اطراف هم درختای کهن سال قرار دارند. آب شفافی داره و برای رفتن به اون ساختمون وسط باید یه فاصله ی یک متری رو بپری

با ورود به محوطه ی چشمه علی من یادم افتاد قبلا اومده بود. خیلی چسبید. رفتیم روی یکی از پله های عریض روبروی استخر زیرانداز انداختیم و نشستیم. کلی بازی کردیم و حرف زدیم. بعد متوجه شدیم یادمون رفته برای ناهار کاری کنیم. رفتیم دنبال تن ماهی!!! فهیمه با مادرش و یکی از آشناهاشون اومده بود که زیاد با هم قاتی نشدیم. اولش خیارگوجه وپنیر خوردیم. با نون محلی "تافتون" که هیچ شباهتی به تافتون نداشت بیشتر شبیه نون های کارتون "پرین" بود.
ش
بعد در زمانی که هیچ فکرش رو نمی کردیم و ولو شدیم. سه نفر از اون گوشه اومدن سمتمون. شیما و مادر و پدر مهربونش. بابای شیما با همه دست داد. یه مرد عینکی با موهای جوگندمیه و پیراهن قرمز وچهره ای بسیار باهوش. کلا چهره ی این خانواده خونگرم و مهربون و خندانه. جدا غافلگیر شدیم.

خانواده شیما در اولین برخورد به ما متذکر شدن که چقدر لاغر و سوخته ایم. مطابق معمول کلی برامون خورد و خوراکی آورده بودن. گوجه سبز های خوشمزه و زردآلو و خیار و هلو و هندونه و موز. با یه سری شکلات که فربود بهمون داد خوردیم. بعد هم ناهار نون و تن ماهی خوردیم. تن ماهی ها رو تو کتری خانواده بغلی گرم کردیم که چون زیاد بود یارو هر چشم غره بهمون میرفت. یه خانوده پلکان بالایی ما بودن و یکی پایینی

چیز دیگه ای که شیما اینا آورده بودن کیک تولد بود. این دوستان نمی دونستن ما تولد حسین رو گرفتیم. برای همین دوباره براش تولد گرفتیم. این دفعه کلی جیغ و داد کردیم. برف شادی هم آورده بودن که داستانی شد. اول زدیم باد برد تو سر و کله ی پلکان بالایی بعد هم من اومدن به سمت فربود بزنم که زدم تو چشم هانیه. بعد زدم تو یه لیوان که مث کاپوچینو کف کرد. به کف فندک گرفتم و آتیش گرفت. حسین اومد فوت کنه رفت رو سرو صورتش و ابروی چپ اش سوخت. کلی خندیدیم. شیما هم یه نقاشی برای حسین هدیه کرد. ما هم دوباره اون انگشتر و دادیم

یه سری سیب زمینی توی آتیش همسایه پایینی و یه سری هم بالایی گذاشتیم که زیاد استقبال نشد. ولی من دو تا خوردم. کم کم خانواده ی فهیمه رفتن و جمعمون خودمونی تر شد. یکم مافیا (بازی گروهی) بازی کردیم و یکم هم بازی های کارتی تا اینکه دیگه مهدی اینا خداحافظی کردن. شیما اینا هم کم کم اومدن برن ما هم وسایل رو جمع کردیم. اما تا اونا برن و ما حرف بزنیم یه نیم ساعتی باهاشون بودیم. واقعا زحمت کشیدن و ما تا دم پله ها بدرقه شون کردیم.

بعد پریدیم توی خونه ی روی آب و از دور احمد (فیلم بردار) ازمون فیلم گرفت حسین و فربود خواستن در مورد چشمه علی تو فیلم توضیح بدن. 30 بار خندیدن و فیلم قطع شد. آخرش من بعد از 3 بار خندیدن فربود و حسین مطلب رو گفتم. کلی دلقک شده بودیم. چند نفر کنجکاو شدن که ما در مورد ام اس توضیح دادیم و بروشور و کاتالوگ دادیم. یه خانمه هم بود که پزشک آزمایشگاه بود و آخر گفت من نظرم در مورد این بیماری عوض شد واقعا. با دو تا خانواده که قرمه سبزی توپی داشتن هم حرف زدیم که هیچی در مورد ام اس نمی دونستن.

تو راه برگشت رفتیم دم اون دریاچه.راهش خاکی بود. یه سد بود. دور تا دور کوه بود. زیاد درخت نداشت ولی رنگ خاک خوشرنگ و قرمز بود. مردم جمع شده بودن تو کناره ی برکه اش. ما هم یه جا رفتیم. هوا داشت غروب می کرد که خیلی زیبا شده بود. یکم چرخ زدیم و احمد تک تک از ما روی یه صندلی پشت به آب مصاحبه گرفت. سوالا احساسی بودن. بعد تو ضد نور و فضای غروب یکم عکس پرشی انداختیم که خوب نشد. یکم فیلم گرفتیم و بازی در آوردیم. بعد هم من و سینا با عمو حسن حرف زدیم و نصیحتمون کرد که بریم زن بگیریم. عمو حسن یه مرد سرد و گرم چشیده است و صداش خیلی خیرخواهانه و گرمه. بمب تجربه است.

کم کم ستاره ها تو آسمون ظاهر می شدن و ماه یه حلال خوشگل داشت . مردم رفته بودن و ما دیگه تنها کنار آب بودیم. صدایی نبود جز قور قور صد ها قورباغه تاریک که شد دیگه رفتیم تو ماشین. من و سینا و فربود کز کردیم ته ون و حس غروب جمعه رو گرفتیم. اومدن مهدی و شیما باعث شد بفهمیم چقدر دلتنگ دوستای خودمون و خانواده هامونیم. درسته دلتنگی مون بیشتر شد اما اگر نمی اومدن هم دیگه داشتیم می پوسیدیم.

شام و که زدیم. آخر شب تو هتل من و سینا بلاخره کتک کاری مون رو بعد از چند روز وقفه شروع کردیم. که با برخورد زانوی سینا به دماغ من و صدای تررررق! خاتمه یافت. عمو حسن میگه نشکسته. در کل هم بجز بادی که داره چیزی نیست و کاریش نمی شه کرد. یخ گذاشتم بادش خوابید. زیاد دردی هم نداره و یه چسب زخم بی خودی زدم روش. باید خوب بخوابیم که فردا مسیر سخت آهوان رو داریم. گردنه های وحشی آهوان.

تولد حسین


برف شادی

ابروی سوخته

شمع ها رو فوت کن

درختان کهن سال

خانه ای روی آب

چشمه علی پر آب

دریاچه سد

دریاچه زیبای سد

مصاحبه ها

غروب دل انگیز

صبحانه ی ما

حرکت 5

تولدت مبارک - پنج شنبه - 4-3-91

تولدت مبارک - پنج شنبه - 4-3-91
صبح به سختی بیدار شدم. خیلی خوابم می اومد. احساس یه بچه مدرسه ای رو داشتم. اشتهام هم کور بود. ولی خوب به خودم مسلط شدم و دو تا سیبزمینی و یه تخم مرغ و دو لیوان آب میوه و کلی نون و خرما رو دادم پایین. یکم که راه رفتم سرحال شدم. باید می رفتیم دامغان. توی اون بلوار سرسبز بسطام هوا حسابی خنک بود و یه نسیمی هم می اومد. ساک هامون رو زیاد باز نکرده بودیم فقط بستیم و دادیم تو ماشین. راه که افتادیم حسابی سرد شده بود. اول کاپشن نارنجی با کیفیت ها مون رو پوشیدیم. سر راه سر قبر بایزید بسطامی هم رفتیم.

محوطه ی مقبره یه حیاط بزرگ داشت که با سنگ تیره فرش شده بود و قسمت تاریخی هم با آجر های قزاقی پوشیده بود. مقبره بیرون از ساختمانه و امام زاده ای هم اونجا هست. یه مسجد روی امام زاده ساخته اند. گنبدش مخروطی شکل و نیلی رنگ بود. یه مشت کبوتر هم دور گنبد نشستن. قبر بایزید داخل حیاط و درون یک جای قفس ماننده. که فقط جا داره دورش یه نفر بنشینه. سنگ قبر هم کلی قدیمیه.

به سمت دامغان دوباره از شاهرود رد می شیم. به شاهرود نرسیده بارون گرفت. همه جا خیس شد. من یه بادگیر سورمه ای پوشیدم ولی بقیه با همون کاپشن نارنجی رکاب زدن. تقریبا از شاهرود خارج نشده بودیم همه جا خشک شد. خیلی جالب بود. صبح آدم کلی سرحاله و زیاد پا میزنه.

مسیرمون حدود 80 کیلومتر بود. بیشتر سرازیری خالص. بدون توقف تا 50 کیلومتر رو اومدیم. سمت چپ تماما دشت و سمت راست تا کوهپایه مزرعه. هوا ابری و خنک بود. گاهی ابرها یه گوشه کنار رفته بودن که صحنه ی جالبی رو ساخته بودن. من همیشه تمام نقاشی های کودکیم اینطور بود. کوه ابر خورشید دشت و یه سری درخت اون انتها. اول صبح عینک نزنی بهتره همه چیز رو با رنگ طبیعی و شفاف می بینی.

بعد از استراحت باد شروع شد و بیچاره شدیم. تو سرازیری انگار سربالایی بود. باد هم از روبرو بود و هم مخالف. دنده ها رو سبک کرده بودیم تا بتونیم با 10 بار پا زدن یک متر حرکت کنیم. حتی چند بار راننده ها گفتن خطر داره بیایید بالا ولی باد بهانه ی خوبی برامون نبود. سه بار ایستادیم. استراحت کردیم و راه افتادیم. صدا و سیمای سمنان و دانشگاه آزاد 5 کیلومتری دامغان منتظر ما بودن.

اولین تابلوی تهران رو دیدیم. خیلی چسبید من از کنارش رفتم و لمسش کردم. حس خوبی داشت. از جاده ی اصلی که به سمت دامغان رفتیم. یه 206 سفید منتظر ما بود. برامون یه سبد گل آورده بودن از طرف دانشگاه آزاد و دو تا فیلم بردار و یه گزارش گر هم اومده بود. اولش یه سری اطلاعات گرفت و بعد مصاحبه کرد. بعد هم با ماشین عمو حسن در حال حرکت فیلم برداری کردن. آخر هم رفتن.

تا هتل زیاد راهی نبود. هتل مال دانشگاه بود ولی خیلی خوب بود. متاسفانه بازم طبقه ی سوم بودیم و کول کردن ساک. دوش گرفتیم و استراحت. من و فربود و سینا رفتیم بیرون قدم زدیم. بی هدف 3-4 تا چهار راه رو رد کردیم بعد برگشتیم هتل دنبال حسین. حسین یکم تو خودش بود خلوتش رو بهم زدیم و همه با هم با گرمکن ها مون رفتیم پارک ملت دامغان.

پارک ملت که رسیدیم دم در حسین دو نفر رو دید. یه مرد جوون تپل با ریش زیر لب و بلیز آبی فیروزه ای و یه خانم جوون با مانتو و شال فیروزه ای. با لبخندی دوست داشتنی. مهدی و هانیه بودن. همه سلام کردیم بجز من بقیه نمی دونستن این دو عزیز میان. خیلی چسبید. با هم رفتیم تو یکی از آلاچیق های محل اقامتشون چایی خوردیم. فیلم برداری هم کردیم. جاشون تو هتل گردشگری بود. ساختمون هتل شبیه خونه های خشتی-گنبدی قدیم بود. بیرونش هم پارکینگ وفضای سبز. سه تا آلاچیق آهنی داشت که دورش گونی پیچیده بودن. سورپرایز ما شروع شد.

کیک رو مهدی گرفته بود. یه اردک زرد بود که یه پاپیون بنفش گردنش بود. حسین گفت رنگ زرد دوست داره. تولد حسین سه روز دیگه است. ما امروز با احمد فیلم بردار غافلگیرش کردیم. فکر نمی کرد. فیلم و عکس گرفتیم و شعر خوندیم. فشفشه ها رو هم روشن کردیم. دست جمعی عکس انداختیم. یه تولد کوچولو اما صمیمی. جلو تر از روزش.

کلی با هم شوخی کردیم. ماچ و بوسه ی تولد رو انجام دادیم و رقص چاقو کردیم. آخرش هم کا دو رو دادیم. من و سینا و فربود هم از نیشابور انگشتر فیروزه گرفته بودیم برای حسین. کادوش رو هم خودش پسند کرده بود. البته فکر میکرد برای یکی دیگه میخوایم. ازمون تشکر کرد و گفت که غافلگیر شده. البته تلاش کرد که بگه فهمیده بوده ولی واقعا نفهمید.

به هانیه کلی عکس نشون دادیم و از خاطرات گفتیم. از گوسفندا و سختی ها و سفر.

آخرش هم مهدی مصاحبه کرد و یه دوچرخه سوار هم که ماشین ما رو دم در دیده بود اومد با خانومش. پسر خوش تیپی بود. دوچرخه ی خوبی هم داشت. دختره هم همچنین خوش لباس بود البته دوچرخه نداشت. با اونا هم حرف زدیم و گفتن همتتون خیلی خوبه دیر وقت هم رفتیم همه با هم هتل. مهدی و هانیه هم اومدن. تو لابی اخبار استان رو دیدیم نشونمون داد. مصاحبه ها مون رو پخش نکردن. یکم بی حال بود. ولی خوب بود.


قبر بسطام صبح زود

بسطام

ورودی مقبره

هوا خراب می شود.

ابر های باران زا

به سمت دامغان

سینا منتظر بقیه
هدیه ی دانشگاه به ما

تولد حسین
آقای فرهانی سینا حسین
هدیه ما به حسین
انگشتر فیروزه

کیک تولد


چای




مصاحبه مهدی

همه در انتظار پخش

بلاخره پخش شد

صدای ساز مرد چوپان - چهار شنبه- 3-3-91

صدای ساز مرد چوپان - چهار شنبه-  3-3-91

صبح بیدار شدیم.من اول صبح گزارشم رو زدم کم کم بقیه هم بیدار شدن.همه از باد پنکه خشک شده بودیم. فربود فداکار دیشب بخاطر تنبلی مون سرمون قاتی کرد و پنکه رو خاموش نکرد. البته صبح فهمیدیم که "نخ کشی" ای که دیشب از پنکه باز کردیم بخاطر این بوده که این پنکه هیچ وقت خاموش نمیشه. امروز باید ساعت 2 اتاق رو تحویل میدادیم تا بریم به شهر بسطام.

وسایل و جمع کردیم. سینا رفت کافی نت کاراش رو انجام بده سر راه هم گویا یه کافی شاپ پیدا کرده بود و قهوه ترک زده بود. ما منتظر موندیم ناهار بخوریم. اصلاح و تر تمیز کردن و اینترنت کل کارای ما بود تا قبل از ساعت دو. از مسافرخونه که رفتیم همه جا بسته بود. نتونستیم سوغاتی بخریم. فقط یه سر دارو خونه رفتیم و یه راست با ماشین رفتیم بسطام. زیاد راهی نیست از شاهرود.

بسطام
جایی که ما باید می رفتیم یه بلوار پر درخت بود. سایه ی درختا نمی ذاشت هیچ آفتابی روی آسفالت بیوفته. مقیاس کوچکی از خیابان ولیعصر. چقدر دلم تنگ شد. از یه کی سرراه کلید جامون رو گرفتیم. و بعد تو یه مغازه خرید کردیم. 10 تا سوسیس. سیخ جوجه آماده پفک کنسرو بادمجان سیب زمینی ساقه طلایی و آبمیوه و آب معدنی و خرما. می خواستیم دوباره بریم جنگل ابر.

چند صد متر اونورتر جایی بود که تعاونی روستایی (مرکز آموزشی تعاونی روستایی بسطام) برامون تهیه کرده بود. یه خونه ی سر نبش بود. کرم رنگ بود و بزرگ. ندیده میشد گفت از جای شاهرودمون خیلی بهتر بود. دیوارش کوتاه بود و بالای دیوار نرده. در بزرگ اش تو کوچه و در اصلی حیاط تو خیابون بود. کلید دست من بود اما در حیاط کلید نمی خواست و با هل باز شد. خونه ی پر پنجره و یک طبقه ای بود که با رنگ کرم و قهوه ای تزیین شده بود. در خونه یه قفل آویز مستطیلی داشت که وقتی باز کردیم بازم در باز نشد. یک ربعی با در مشغول بودیم تا اینکه آقا رضا با کتک در و باز کرد و آخرش هم دستش لای در موند. کلی خندیدیم. ساک ها رو به صورت دست به دست از ماشین خالی کردیم و دارو رو تو یخچال گذاشتیم.

ساعت 3 رفتیم مجدد سمت جنگل ابر از بسطام راه کوتاه تره. نقاشی ای رو تصور کنید که توی دشت هستید و به سمت کوه حرکت میکنید. تو این میون هم پره از زمین های کشاورزی و هیچ خونه ای نیست دیدتون رو بگیره. کوه ها و تپه ها در پس زمینه ی کار شدن و ابر های زیبا از بالاشون به سمت دشت سرازیر کشیده شده اند. این ها نوید یک جنگل ابر واقعا واقعنی رو میداد.

از جاده ی فرعی رفتیم بالا. باد بود و کم کم داشتیم داخل مه میشدیم. همه تند و تند عکاسی می کردن. از لابلای تپه ها که رفتیم جاده خاکی شد و دیگه پشتمون هم مه بود. تپه های سرسبز و خوش رنگ اطرافمون بود. یه جا رسیدیم که دیگه ماشین نمی تونست بره. یکم براق شدیم که نتونستیم بریم تو دل جنگل. من و سینا و فربود یه پتو پیچیدیم دورمون. هوای مه دار و سرد و باکیفیت بود. وسایل و زدیم زیر بغل و رفتیم از کمر جاده بالا.

دست راستمون یه خونه بود. بهتر بگم یه کلبه روی یه تپه ی بلند. صدای یه سری سگ هم از بالاش به گوش می رسید. همه بدون هماهنگی از تپه بالا رفتیم. از بالا صدای سگ ها بیشتر میشد. کلی وسایل روی دوش هر کس بود. سگ ها صداشون بیشتر میشد. دیگه کم کم ترسناک هم شد. گویا یه مرتع بود برای چریدن گوسفندا. چوپان اون بالا ما رو میدید. سگ ها با صدای وحشتناکی پارس می کردن اما جلو نمی اومدن. نزدیک به هم شدیم.

جلوی کلبه یه پیرمرد بود نسبتا چاق با کاپشن گرم قدیمی سبز لجنی از اینایی که تو جبهه می پوشن و یه کلاه نمدی. یه جوون هم بود که شلوار کردی ضخیم سیاهی پاش بود و تنش یه کاپشن گرم که روش آرم D&G داشت. موهاش هم فر بود. 10-15 تایی سگ هم دوره مون کرده بودن. مه هم به فاصله ی چند متری بالای سرمون رد می شد. مرد استقبالمون کرد و ما هم سوال پیچش کردیم. 20 تایی سگ داشت و 250 تایی گوسفند که رفته بودند چراگاه.

کلبه عموما از چوب ساخته میشه اما این یکی از سنگ و کلوخ و گل ساخته شده بود.انگار تازه بود. داخلش سیاه بود و بیرونش گلی. مستطیلی بود و درب وسط اش داشت. انتهای کلبه فقط یه شومینه ی بزرگ بود. که از یه تخته چوب بزرگ و یه لوله تشکیل شده بود و آتش زیر خاکستر داشت. یه کتری هم روش بود. بیرون کلبه یه سطل بزرگ شبیه لوله بود. که از بالاش دسته ی یک ملاقه بیرون زده بود. که باهاش شیر رو هم میزدن. کنار هم یه جایی بود که آتیش روشن می کردن و پایین کلبه هم یه چشمه ی طبیعی در اومده بود که آبشون رو ازش تامین میکردن.چوپان بهمون دوغ تازه داد با کاسه خوردیم.

فضا خیلی طبیعی و رئال بود. آتیش روشن کردیم. از بالای تپه همه جا سفید بود و در ته جاده ماشین خودمون دیده میشد. سگ های وحشی هر کدوم یه سمت بودن و خرناس می کشیدن. خلوتشون رو بهم زده بودیم. یکی بود که سفید پشمالو و بزرگ بود و موهای مشکی دور چشمش خشن ترش کرده بود. یک هم لاغر بود و تیز چنگ و یه قلاده ی میخ دار وحشتناک گردنش بود. (برای اینکه کسی نتونه گردنش رو بگیره) یه سگ گرگی هم بود که من دوسش داشتم. یه چند تایی سوسیس ازمون گرفتن تا باهامون دوست شدن.

انگار قسمت بود که ما اونجا بمونیم. مه دیگه همه جا رو گرفته بود. تو کلبه که رفتیم پیرمرد که اسمش حاج محمود بود برامون چایی ریخت. کف کلبه یه فرش زبری پهن بود و همه جا تاریک بود. یه کورسویی از چراق گردسوز نفتی می اومد. صدای سگ ها که به کوچکترین چیزی واکنش می دادن می اومد و بجز اون هیچ چیزی نبود. کم کم صدای بع بع گوسفندا اومد. داشتن برمیگشتن. سگ ها دوان دوان به استقبالشون رفتن. دو سه تا دیگه چوپون اومدن با چند تا سگ دیگه. یه دنیا گوسفند بود. همه رنگ و همه رقم.

شاید این صحنه ای که تعریف میکنم دیگه برای من و سینا تکرار نشه وصف نشدنیه. کنار کلبه یه جا بود برای گوسفندا که به ارتفاع 1 متر دیوار با سنگ و کلوخ درست شده بود. وسط هم با فنس و توری فلزی بخش بندی شده بود. همه ی گوسفندا رو آوردن تو. یه سگ حنایی رنگ بزرگ با وقار روی پاهاش نشسته بود و نگهبانی میداد. همه ی چوپون ها اومده بودن کمک. نمی دونم چطوری بگم. بره ها رو از مادرا جدا کردن. صحنه های عجیبی بود. بره ها رو می بردن تو یه بخش دیگه که تا صبح از مادرشون شیر نخورن. بزغاله های کوچولو مع مع می کردن ومادرشون براشون مع مع می کرد. بچه این سوی توری و مادر اونطرف. این جدایی سخت بود چون مدام قاتی میشدن. کم کم کوچکترا رو بردن تو یه بخش دیگه و دونه دونه مادر ها رو بیرون کردن. بچه ها یک صدا بع بع می کردن و مادر ها با هم جوابشون رو میدادن. دو تا بزغاله ی دوقلوی طوسی رنگ هم بودن که دل آدم رو کباب میکردن. همه رو که جدا کردن بره های نو پا و بزغاله های خیلی ریزه رو باز آوردن بیرون. بیچاره ها دنبال مامانشون اون وسط می گشتن. گویا اینا توان اینکه از علف تغذیه کنن نداشتن و باید شیر می خوردن. به قول سینا جدایی "نادر" از "سیمین" ی بود واسه خودش. کلی غصه خوردیم و سینا هم هر چی از دهنش در اومد بهشون گفت. خلاصه تا صبح بین مادر ها بچه ها یه تور سیمی جدایی انداخته بود.

بعد یکم با سگ ها بازی کردیم. زیاد مهربون نبودن گوششون رو بریده بودن که گرگ گاز نگیره. الکی دنبال هم می کردن. بعد رفتیم تو کلبه و با حاج محمود و پسراش حرف زدیم. 30 سال بود که شغلشون همین بود. در مورد ام اس چیزی نمی دونستن. ما هم گیر ندادیم. بعد جوجه رو دور هم خوردیم. جوجه از ما نون و ماست از اونا خیلی چسبید. بهترین شاممون بود. پیرمرد خیلی سخاوتمند بود و هرچه داشت آورد. شرمنده بودیم. دور هم فیلم گرفتیم و خاطره گفتیم و خندیدیم. ساعت 10 بود که دیگه رفتنی شدیم راه خیلی تاریک بود. هرچه داشتیم روشن کردیم همه جونمون گل شد. من تو فکر بودم که خوابم برد.



فردا باید بریم دامغان شاید این بهترین شب مسافرت من یکی بود. نمیشه گفت دوست دارم اینطور زندگی کنم اما وقتی این روز ها تو زندگی پیش میاد واقعا زندگی ارزشش رو داره.

سرما ناشی از مه

هیزم های چوپانان

دوغ محلی واقعی

مزه ی فراموش نشدنی

کلبه مرد چوپان

اجاق کلبه

آتش نیمه شب

جنگل شروود- سه شنبه - 2-3-91

 جنگل شروود- سه شنبه - 2-3-91  صبح من اولین کاری که کردم یه سجده ی شکر بود. بلاخره بعد از 15 روز نون تهران رو دیدم. تافتون بود. خیلی خوب بود. با اینکه مربای هویج دوست ندارم اما این بهترین صبحانه ی من بود. بعد صبحانه هم دوباره کرم زینک اکساید زدیم که معلوم نیست توش چی ریختن. متوجه شدم پشه ها دو شب پیش بهمون حمله کردن. بعد هم یکم کتک کاری کردیم و پریدیم رو سر و کله ی هم. که متاسفانه هیچ کس صدمه ندید.

امروز رفتیم جنگل ابر. البته نه به همین سادگی.

آقای فرهانی یا همون دایی اصغر خودمون. موعد اجاره ی خونش اول خرداده. صاحبخونه هم گیرداده باید پاشن. پول پیش رو هم به خود اصغر آقا میده فقط. تو این دو روزی که ما شاهرود هستیم شب رو رفت کرج که فردا برگرده پیش ما. شدیم 9 نفر و فقط تو ماشین فرهانی جا می شدیم. ماشین فرهانی یه ردیف صندلی وسط اش رو برداشته که اونم با وسایل فیلم برداری پر کردیم. خودمون هم 4 نفری چپیدیم ردیف آخر. ردیف آخر فقط کیف اش به پنجره بازکردنشه وگرنه بدترین جای ماشینه. بقیه هم سوار شدن و پرسون پرسون (و یواش یواش) رفتیم به سمت جنگل ابرها! (مهدی می پرسید جنگل ابرها کجاست!؟!)

یه کارگر ساختمانی کم سن وسال بود که دستش تقریبا تا مچ (ببخشید) تو دماغش بود. وقتی ازش پرسیدیم جنگل ابر کجاست خیلی طبیعی به خیالش چرخید و اومد سمت ماشین و دستش رو با بدنه ی ماشین پاک کرد و خوش اخلاق راهنماییمون کرد. جنگل ابر یه جورایی ربطی به شاهرود نداره. یه 40-50 تایی فاصله است. و توجاده ی میامی به شاهروده که با یه فاصله نسبت به کوه ها قرار داره. یه جاده ی فرعی هم عمود بر جاده مستقیم میره به کوهپایه و از وسط دشت رد میشه و میره لابلای تپه های سرسبز. همه جا پر بود از علف و بوته ها و گاها گل. جاده هم بعد از یه روستا (روستای ابر) خاکی میشد. اصلا هم برای یه ون مسیر مناسبی نبود. یکی دوباری نزدیک بود بیوفتیم تو دره! سینا دم پنجره بود و مسخره منو بغل کرده بود.

یه سوپری پیداکردیم که همه چیز داشت. سه تا هندونه و کلی امید واهی ازش خریدیم. یه کیسه ماست محلی + تب مالت و کلی چیپس و سس قرمز ممتاز نشان. یه پیک نیک اساسی رو ردیف کردیم. هر چی که جلو تر رفتیم بر احساس اینکه اشتباه اومدیم افزوده میشد. یارو تو سوپری گفت آب معدنی نخرید که چشمه آب داره. ما تا یه جا رفتیم که یه موتوری بهمون گفت اگر بیشتر برید می رسید به گرگان. تصمیم گرفتیم برنامه رو با یه جوب آب بیخودی و یه سری درخت بدون سایه اجرا کنیم. ابری هم در کار نبود.

بساط زیر انداز رو یه گوشه پهن کردیم و هندونه ها رو انداختیم تو جوی آب. یه سربالایی هم بود که مدام ما را میخواند (راه تو را می خواند) اما تحویلش نگرفتیم. آقا رضا (تکنسین دوچرخه) شروع کرد برامون از خاطراتش تعریف کردن. کلی خندیدیم این بشر یه دونه بیشتر نیست. داستان مال این بود که یه موتوری بهش زده و بعد پخش زمین شده و تا دم مرگ رفته بوده. بعد هم خاطره ی خوردن 3 کیلو شله زرد و گفت و بعد هم خاطره ی خوردن 2 کیلو نون خامه ای و دیگه ما ولو شدیم. شما باید حتما خنده های عمو حسن (راننده دوم) رو بشنوید. معرکه است. خوارک دوبله است خصوصا با "ش" هایی که میزنه. با هاش به ترک دیوار هم خنده تون میگره.

چیپس و ماست و سس قرمز و بغل کردیم و زدیم به بدن. نفری یکی و نصفی چیپس داشتیم که پیاز جعفری آخر از همه تموم شد. بعد هم رفتیم سراغ هندونه ها که امیدمون رو نا امید کرد. هم سفید بود هم بی مزه. خلاصه من که نخوردم. از زور بیکاری سربالایی رو رفتیم بالا و رسیدیم به یه جای طوفانی. درخت های کارتنی که هر چند متر یه شاخه دارند و جون میدن برای خونه درختی و زیرشون پر بود از علفزار های قشنگ و دسته های گل ریز آبی. کفش دوزک ها و پروانه هایی که نزدیک آدم می شدن. من اول فکر کردم همون قبل افتادیم تو دره و مردیم و الان بهشته. اما چون هیچ فرشته ای (کلا موجود مونثی) ندیدم فهمیدم یه جای کار می لنگه!

احمد (فیلم بردار ) از خوشحالی داشت پشتک میزد و مدام ایده های فیلم های عروسی میداد. من و سینا دنبال این بودیم که از یه درخت بالا بریم. حامد (صدابردار) بالا رفت؛ ما نرفتیم. نه بخاطر اینکه نمی تونیم. چون یه عنکبوت زشت ازش در اومد که البته لذومی ندیدیم به حامد بگیم. خلاصه یه سری شیرین کاری لای گلا در آوردیم و یه سری فیلم گرفتیم. بعد هم با دوربین احمد یه عکس فوق العاده ی "پاناروما" 360 درجه گرفتیم که چون کابل نداریم نمی تونیم براتون بذاریم. بعد هم من یه سری استخوان جمجمه خریا الاغ پیدا کردم که به همه ی حرف و حدیث های "بهشت؛ آری یا نه" پایان داد.

بعد هم بدلیل گرسنگی رهسپار برگشت شدیم. ناهار رو توی تختمون خوردیم. نه بخاطر اینکه خیلی شیک هستیم. اتاقمون فکر کنم 9 متری باشه و چهار تا تخت توشه و یه یخچال و یه تلویزیون هم از بالای سر تخت فربود آویزونه کلا جایی نیست که زمین بشینیم. یکم رفتیم سایت و نت. سرعت این اینترنت موبایلی مون هم خوب شده گویا.اما سینا و حسین رفتن کافی نت من و فربود هم رخت شستیم و یکم غیبت کردیم. یه چایی هم زدیم با شکر پنیر چسبید.

دم غروب رفتیم پارک های شاهرود. تا برسیم دیگه هوا تاریک شده بود. پارک بلوار دقیقا روبروی یه بلوار بود که به صورت پله کانی می رفت بالا. اولش دو تا مجسمه شیر داشت و زمین بازی بچه ها دست چپ بود. بالاش هم یه جایی بود صاف میشد و حوض داشت کلا پارک کوچیکی بود. (تاجایی که ما دیدیم) یه سری جوون اونجا داشتن بد مینتون بازی میکردن وچند تا خانواده هم دور و اطراف نشسته بودن. اول با دو تا پیرمرد حرف زدیم و بعد با یه خانواده که خانم خونه مشکوک به ام اس بوده اما نداشت. جوون های بدمینتونی هم وقتی فهمیدن ما از تهران اومدیم کلی بغلمون کردن و رو بوسی. کلا غم غربت بد چیزیه. دانشجو بودن. دلشون گرفته. یه دست فربود باهاشون بازی کرد. خیلی از ام اس پرسیدن و کلا داستان جالبی بود.

داشتیم می رفتیم که یه پیرمرد دوره گرد دیدیم.حدود 40-45 سالی سن داشت. با ریش و موی بلند مشکی-حنایی و یه سری دفتر و کاغذ که کنارش بود. یه جوون هم بغلش نشسته بود و سیگار می کشید. احمد دوربین رو که چرخوند پیر مرد گیرداد از من نگیرید. یه پلیور پشمی یقه اسکی تیره رنگ پوشیده بود با یه شلوار مشکی ضخیم. کفش هاش هم خیلی مندرس بودن. پیرمرد با عوامل درگیر شد. قیافه اش (و لباساش) به معتاد ها و کارتن خواب ها می خورد. صداش هم همین طور. صداش نشون میداد چند تایی از دندون هاش افتاده. البته به نظر من با اون دفتر و دستک اش دعا نویس بود. میخواست زنگ بزنه به پلیس ما هم گفتیم بزن! بعد بخاطر وقت مون ما بیخیال شدیم و رفتیم.

سوار ون که شدیم فکر کرد فرار کردیم. دوید سمت ماشین و زد به ماشین و شماره رو نوشت. دیگه بچه ها بی خیال نشدن و پیاده شدن. اینبار ما زنگ زدیم پلیس. خیلی دوست داشت درگیری ایجاد بشه. کلا قضیه مسخره بود. مدام می گفت می دونی من کی ام؟ حسین هم می گفت آره! داستان دیگه بیشتر کمدی شده بود. یارو میگفت امشب همه کلانتری می خوابید. خلاصه اول یه بنز و بعد یه موتور پلیس اومد. موتوری وایستاد و حسین مجوز رو نشونش داد. پلیس دوره گرد پرسید تو اینجا تو پارک چیکار میکنی؟ گفت :من درس می خونم؛ یه کنفرانس فیزیک تو شاهرود من دارم در مورد اون درس میخونم. بعد هم گفت داداشم "صدوقی" نامی تو پلیسه و بعد گفت که کاندیدای دو دوره از نمایندگی مجلس شاهروده. خلاصه ما ترکیده بودیم از خنده.اینا رو هم با اعتماد به نفس میگفت. پلیسه هم گفت پاشو برو دنبال کارت و ردش کرد رفت. آخرش هم یارو گفت من میتونم از اینا شکایت کنم؟! ما هم بیخیال شدیم. رفتیم. سوژه ای بود.

بعد رفتیم پارک آبشار. پارک از یه سری حوضچه تشکیل شده بود که آبشون از بالا با یه سری پل به هم میریخت. دیگه تاریک بود. درختاش بیشتر کاج بود و پر بود از سکو ها و آلاچیق ها. یه قلعه ی بادی داشت و یه سری بوفه. تاریکی نذاشت بفهمیم کجاییم. یه سری خانواده بودن و بچه هایی که همه جا می دویدن. یه خانواده ی بود که زن و شوهری به همراه یه پیرمرد اومده بود. همراهشون. اصولا تو شاهرود به مسن ها و کهنسالا احترام میذارن. هرخانواده یکی همراهش داشت. زنه خیلی در مورد ام اس می دونست. دوستش مبتلا بود. و میدونست یه موقع هایی عود داریم و چه چیزایی برامون خوبه. خیلی چسبید بهمون. یه سمتی هم کلی جمعیت دورمون جمع شد و در نهایت یه خانواده بودن که کارشون گیاه درمانی بود یه سری بحث چالشی کردیم که آخرش این شد که کسی داروش رو قطع نکنه و برن مراکز مجاز طب سنتی.

خسته کوفته یه جا شام خوردیم و افتادیم.


+ کلا شاهرود سخت تر از اونچیزی بود که ما فکر میکردیم. فردا احتمالا بریم بسطام رو هم بگردیم. تو سفر اینطوریه یکی که جوش میاره بقیه باید حواسشون باشه که فشار رو از روش بردارن و بعد چند روز بعد همون آدم کمک حاله یکی دیگه است.

اغذیه فروشی های اول جاده

جنگل بی ابر


بالای درختان

بیابان را سراسر مه گرفته- دو شنبه – 1-3-91

 بیابان را سراسر مه گرفته- دو شنبه – 1-3-91

امروز صبح اول وقت پا شدیم. این اول وقت یعنی بدون هیچ معطلی ای. حتی سینا که معمولا آخرین نفر پا میشه در عین نا باوری همه رو بیدار کرد. همه حس خوبی داشتیم. نرمش صبحگاهی هم کردیم. قبراق راه افتادیم به سمت میامی. 115 کیلومتر جلوی رومون بود و 4 نفر که کلی نشاط داشتن. مشکل اقامت در جاهای بین راهی و خصوصا بدون جا بودن، اینه که خستگی تو تنت می مونه. اما ما این خستگی رو با نشاط روحی جبران کرده بودیم. اما روزگار داستان دیگه ای رو برای ما رقم زد....

رکورد بدون استراحت ما در صبح به 50 کیلومتر هم می رسید. (صبح اول نیشابور به سبزوار) اما جالبه بدونید امروز صبح تنها تونستیم 15 کیلومتر بریم.
یعنی 15 کیلومتر که رفتیم خسته شدیم. بس که سربالایی سنگینی بود. علاوه بر اون باد هم مخالف بود. این سربالایی تا 40 کیلومتری میامی ادامه داشت باد هم که انگار امروز نمی خواست نظرش رو عوض کنه. اگر قبلا 500 متر سربایی داشت بعدش یه سرازیری جایزه داشتیم. اما الان نه هیچی. خلاصه رسمون کشیده شد. تو باد پا زدن مث این میمونه که تو پله برقی برعکس بدویی

امروز خبری از ملخ ها نبود. این باعث شد لذت بخش بشه پا زدن. البته از ساعت 9 و نیم آفتاب نشون داد که وارد استان کویری سمنان شدیم. جایی از بدنمون نبود که نپوشونده باشیم. حتی دیروز که بجای شلوار شورت دوچرخه سواری پوشیده بودیم. سوختیم. امروز دوباره شلوار رو ترجیح دادیم. از ترس گرمازدگی تو قمقمه هامون یکی دوتا قرص جوشان ویتامین سی لیمویی هم انداختیم. کرم ضد آفتاب رو هم به صورتامون زدیم. SPT95 که فکر کنم تقلبیه. 

احمد (فیلمبردار) امروز کلی ژانگور بازی در آورد. چون سربالایی بود. اون سریع تر با ون می رفت جلو و از بالای تپه ها از ما فیلم می گرفت. یا روی پل ها و یا حتی اونطرف خیابون. جالب بود امروز بخاطر این شیب همه ما رو تشویق می کردن. حتی راننده ها هم وقتی کنار ما می اومدن یه ماشالایی چیزی می گفتن. 3- 4 باری واستادیم. ساعت 10 بود که جلیقه های خنک کننده رو پوشیدیم. اما کله مون رو چه میکردیم. ؟! گاهی آب قمقمه رو که گرم میشد میریختیم سرمون اما این فقط 10 دقیقه کارساز بود.

با سینا یکم در مورد اینکه بچه های متولد میامی چه کلاسی برای بقیه میذارن حرف زدیم. قرار شد برنامه ی بعدی مون از میامی (نیشابور) تا میامی(امریکا) باشه. البته فکر کردیم که تو آب چطوری پا بزنیم. تو مصافت طولانی ارتفاع زین خیلی مهمه. اگر بالا باشه درد سرشونه و کتف می گیری عوضش مسلط هستی. اگرم پایین باشه پاهات درد میگیره و دوچرخه جون نداره بره. من هنوز ارتفاع مناسبم رو پیدا نکردم.

سر راه تویکی از این پیچ ها و گردنه یه کاروانسرا دیدیم. خیلی قیافه ی جالبی داشت. از دوردست شبیه قلعه بود به نام کاروانسرای میاندشت.. رفتیم داخلش درب بزرگی داشت. نزدیک 2 هزار متری بود. دور تا دور حجره حجره بود و بازسازی شده بود. قیافه ی خوشگلی داشت. اغلب جاهاش سنگفرش شده بود و حس خوبی به آدم میداد حسی بین نوستالژی و ترس.دم نوشته بود سه تا ولی دو تا آب انبار داشت. که رفتیم داخل یکیشون. پله های بلندی داشت یاد مادرم افتادم. تهش هم لوله رد کرده بودن و یه سری آب جمع شده بود. احمد می گفت جن داره کلی مسخره اش کردیم. البته هیچوقت نمیشه فهمید احمد جدیه را شوخی.

داشتیم خارج می شدیم که یه سرباز دم در آب انبار جلومون رو گفت. سینا هنوز داشت شوخی می کرد. به سربازه گفت شنیدم جن ها به صورت انسان هم درمیان.! سربازه ریش گذاشته بود و لاغر اندام بود. از لای یونیفورمش گردنبند آهورامزداش معلوم بود. عمو حسن (راننده) با استرس پرسید تنهایی اینجایی؟ همه منتظر شدیم که بگه آره و فرار کنیم. ولی گفت نه 2 نفر دیگه هم هستند. اونا هم کم کم سرو کله شون پیدا شد. یه سرباز دیگه و یه کارمند پیر اداره ی میراث فرهنگی با یه نیزه ی هخامنشی!!!!

دم در هدایت شدیم و بهمون گفتن که برای یه ساعت استراحت هم باید مجوز بگیرید. خلاصه کلی حرف زدیم. دو تا آقا و خانم گردشگر هم اومدن و با ما دم در موندن. مرده موی فر داشت و لاغر بود و سبیل داشت. انگار بازنشسته بود. زنه هم یه مانتوی نخی رنگ رنگی پوشیده بود. جا افتاده بودن و گمونم بازنشسته. کلی در مورد ام اس براشون گفتیم و حرکتمون . هیچی نمی دونستن. البته اولش مرده گفت که: "در مورد کم خونیه؛ قیافه ها رنگ پریده میشه و تغییر میکنه". قیافه ی خودش رو بعد از اینکه گفتیم خودمون هم ام اس داریم باید میدیدی. عین کم خونی ها رنگ پریده بود! آخرش باهامون عکس گرفتن و رفتیم. اینجا بود که مهدی گفت بذار یکم من پشت چرخت بشینم. (که داستانش رو براتون میگم.)

پازدیم تا میامی. میامی یه بیابون بود. یه بیابون واقعی. یه جایی دستشویی بین راهی هم بود که فقط چیپس داشت. همه گشنه بودیم . فکر کنم نزدیک 80 تا سرویس بهداشتی فقط برای مردونه داشت اما یه رستوران نبود

اینجا من یه سری نکته رو بگم. آفتاب تا مغز استخوان رسیده بود. دیگه نباید پا می زدیم. از طرفی هر چی گشتیم جایی تو ده برامون نبود که بمونیم. حتی نتونستیم غذای خوبی پیدا کنیم. واقعا دوروز پشت هم نمیشد بیابون موند. (تجربه ی خوبی شد.) برنامه ریختیم بریم شاهرود. اول قرار شد بعد از ظهر 60 کیلومتر باقی مونده رو پا بزنیم. راننده ها گفتن ما بدلیل نصب بنر ها چراغ نداریم و عصر خطرناکه. ما هم دیدیم منطقیه. فربود و حسین حتی تلاش کردن که ادامه بدن رکاب زدن رو ولی همه به این نتیجه رسیدیم تو این دمای هوا پا زدن خودکشیه. تصمیم گرفتیم این 60 کیلومتر رو با ماشین بریم. در کل فرقی نمی کرد.

بنابراین یه روز بیشتر در شاهرود می مونیم.

رفتیم یه رستوران اول شاهرود فست فود بود. من هر کاری کردم نتونستم برای یارو توضیح بدم که اگر بجای گوشت گوجه بذاری تو نون پیترات، سینا می تونه بخوره. هی میگفت بعد چی بریزم. آخرش سینا فلافل خورد بیچاره! تو اون هاگیر واگیر هم یه کامیون زد به یه پراید و زنه جیغ و داد گریه کرد. بعد دیدیم چراغ پراید فقط خط افتاده.

تو شاهرود یه جایی تو کمربندی شهر یه مسافرخونه هستیم. به نام آزادی. سه طبقه است و ما طبقه آخریم. با کتک ساک هامون رو بردیم بالا. اتاق ها رو با تخت فرش کردن و سینا برای رفتن رو تختش از من باید بپره (که نمی پره!). یه تلویزیون 4 اینچ و یه یخچال داریم. یه پنجره هم چسبیه به سقف کار کردن که ویو خاصی نداره. اما هر چی که هست بهترین جاست بجای میامی.

مهدی (تدارکات) امروز دوچرخه منو گرفت بره یه دور بزنه یه جوری دم جاده خورد زمین که خدا بهش رحم کرد. بیچاره داره تموم میشه. تازه از مسمومیت رهایی پیدا کرد به چنگ مصدومیت گرفتار شد. مچ دست راستش ضرب دید. شب رفت عکس بگیره دو تا دختر هم از روی بنر های ماشین دیده بودنش و فردا قراره باهامون صحبت کنن گویا مادر یکی شون ام اس داره . رئیس یه دانشگاهی هم تو شاهرود پیغام پسغوم داده بریم پیشش! خلاصه شاهرود شهر بزرگیه.

سینا بالا علیرضا پایین

درها را باز کنید

کاروانسرای میاندشت

آب انبار

از اینجا 60 تا مونده تا شاهرود

چهار نفر


مصمومیت از دست رفته – یک شنبه- داورزن-31-2-91

 مصمومیت از دست رفته – یک شنبه-  داورزن-31-2-91


امروز صبح مثلا زود بیدار شدیم. یکم کسل بودیم. من که از شب پیشش معده ام بهم ریخته بود و شام نخورده خوابیده بودم. احمد (فیلم بردار) هم بخاطر مسمومیت سرم زده بود. حامدم حالش زیاد تعریف نداشت. کلا اوضاعی بود.

خلاصه 4و نیم بیدار شدیم و 6 و نیم زدیم بیرون. صبحانه نتونستم بخورم. تا داروزن 80 تایی راه بود. با اینکه معده ام بد حال بود پا زدم. بچه ها اصرار کردن که پا نزنم ولی خوب دیگه تنبلی نکردم و پا زدم اومد.

تو راه یه 40 کیلومتری پر بود از ملخ! ملخ هایی به اندازه ی یه انگشت. نصف حواسمون به این بود که با دوچرخه از روشون رد نشیم. ملخ هاش پرنده بودن . سینای حیوون دوست هم دیگه حالش بد شده بود. خیلی بی ریخت و چندش بودن.

نصف مسیر و تو آفتاب بودیم. من فکر کنم گرما زده شدم. دیگه خبری از دشت های پر علف نبود. بیابون بود همه جا. این یعنی ما داریم از استان خراسان خارج میشیم. اول یه رستوران بین راهی واستادیم زیاد گشنمون نبود. (بجز من که چیزی نخورده بودم.) جای بی کیفیتی بود. بیشتر میز و صندلی داشت. و دو رقم غذا. گفتیم بریم جلو تر شاید چیزی گیرمون بیاد.

اول رفتیم یه مسجد که جا بهمون بده. من جاتون خالی همون جلو دم در ولو شدم خوابیدم. مسجد با نمکی بود. مغازه هاش یکی کافی نت بود که داشت آهنگ های قدیمی قبل انقلابی رو پخش می کرد. یکی هم یه ماست چکیده فروشی طوفانی بود. بغلش هم یه نونوایی بود. برای یه سری مسموم چی خوبه؟ ماست و نون! زدیم به بدن. گویا بالای این مسجد جای خواب بود. ما 4 تا بخاطر وضع لباسمون دیگه نرفتیم بالا. مهدی (تدارکات) رفت بالا و گفت زیاد چنگی به دل نمی زنه. گفتن برید تو ده شاید یه جایی پیدا کردید. بعد رفتیم یه جا که یه دبستان بود.

دبستان متروکه بود. بین جاده ی رفت و برگشت مشهد بود.دیواراش خیلی خسته بودن. یه زمین بازی سیمانی داشت که تو تا تیرک والیبال وسطش بود. اکثرش فضای باقی اش هم خاکی بود. دو تا ساختمون یه طبقه داشت. یه قسمت از زمین هم انگار میخواستن چیزی بسازن. یه دستشویی و آبخوری هم پشت یکی از ساختمون ها بود. یه سگ هم اونجا بود که فقط افکت صدا بود. جا رو آموزش و پرورش برامون جور کرده بود.

دو تا اتاق (کلاس درس خالی) به ما دادن. یه فرش داشتیم و یه تیکه موکت و خدا نگه دار! از خستگی همین طوری افتادیم و خوابیدیم دوباره. رضا داشت از خاستگاری های بی سرانجامش حرف میزد که من وسطاش که در مورد کلانتری بود و اینا خوابم برده بود.

آخر شب هم رفتیم ایستگاه حلال احمر بغل دستتمون. قرص سرماخوردگی برا احمد گرفتیم و مهدی و فراهانی هم یکم سرماخورده بودن. سربه سرشون گذاشتیم. آخه اینا مثلا اومده بودن برای ما کمک حال باشن. ولی خوب همش این یکی مصموم میشد اون یکی سرما می خورد. البته فکر کنم بخاطر پنکه ای بود که ظهر زیرش خوابیده بودن. منم دیگه خوب شده بود معده ام. یه رتیل اومد تو اتاق همه با دمپایی دنبالش عجب اوضاعی بود. بهیاره از همه ی ما فشار گرفت مال من 10 بود گفت سرم بزنم. گفتم بیخیال. آخرش هم رفتیم ایستگاه بین راهی شام خوردیم و خوابیدیم.

کویر شاید سخاوت جنگل رو نداشته باشه اما مردم فوق العاده سخاوت مندی داره. من فکر میکنم زندگی در کویر همه رو به هم نوع خودشون علاقه مند میکنه. مرد مسجدی ای که مارا به اتاق محقرش مهمان میکنه و مدیر آموزش و پرورشی که تنها جای اسکان شهرش رو برای ما رایگان فراهم میکنه. شاید ارزش مادی کمی داشته باشند. اما این ها همه چیزشان است. واقعا ممنونیم.

اقامت ما در داورزن (البته کاهک بودیم کمی جلو تر) سخت بود.فردا باید بریم میامی جایی مثل داورزن. مصافت فردا حدود 115کیلومتره.

محل اسکان ما

در راه داورزن

ملخ زار


سبزوار توقف - شنبه - 30-2-91




سبزوار توقف - شنبه - 30-2-91
 امروز رو موندیم سبزوار مجدد. عوضش دو روز دیگه تو مسیرمون توقف نداریم. و یکی دیگه از شهرهایی که تو بیابون می موندیم رو دیگه نباید وایسیم. مجبوریم بیشتر پا بزنیم که یک روز رو جبران کنیم. کلا من موافقم وقتی بچه ها توانشون می رسه پا بزنیم و بی خودی تو بیابونا نایستیم. عوضش بشتر تو شهر ها بمونیم.

دیشب که من بیهوش شده بودم مث اینکه همه شام سوسیس تخم مرغ پخته بودن و خورده بودن. من صبح دست از پا دراز تر اومدم تو سالن غذا خوری. همون طور که گفتم ما تو خوابگاه اساتید دانشگاه سبزوار دو تا اتاق داریم. طبقه ی اول هستیم و تو این طبقه یه حال و تلویزیون داره و یه مشت حمام و دستشویی و یه سالن غذا خوری کوچیک. چون کلا ما هستیم فضا خیلی دوستانه است.

صبحانه بلاخره بجز سیبزمینی و تخم مرغ آبپز خامه هم داشت. که با نون مشهدی خوردیم. نون مشهدی حتی از بربری هم بدتره. باید تو نونوایی مصرف کنی. امیدوارم این سبک پخت نان تا سبزوار بیشتر نیومده باشه. یه سماور همیشه روشن داریم که چایی رو برامون همیشه حاضر نگه می داره.

همه سوختیم. این دیگه حتی از پشت تلفن هم معلومه. صورتامون مث کتک خورده هاست. از نیشابور کرم زینک اکسید گرفتیم که هنوز اثرش نرفته و سفیدیم. بخاطر اینکه معلوم نیست تو دو تا شهر بعدی حمام هست وسواس گرفتم و تقریبا هر 8 ساعت یه دوش می گیرم. همه ی تختم کرم (زینک اکساید)ی شده و حالم داره بهم می خوره. همش دارم رخت می شورم.

بیشتر زمانمون به یللی و تللی گذشت. بازی های کارتی کردیم و کتاب خوندم و حرف زدیم. هر 10 دقیقه هم یکیمون یه صفحه ی اینترنت رو می تونست مشاهده کنه. من فکر میکنم خدا داشت درس صبر و وفاداری رو به ما آموزش میداد که البته پاداشش این بود که ساعت 8 شب حسین تونست از کانال های عجیبی پسورد اینترنت دانشگاه رو پیدا کنه. همه جشن گرفتیم.

ظهر ناهار همه یک صدا قرمه سبزی سفارش دادیم و یه نفر قیمه. نفهمیدم چی شد که همه داشتیم قیمه می خوردیم و یکی دوتا قرمه بشیتر نبود. سرایدار خوابگاه هم برامون از خورش کرفس با کیفیتش آورد. با ماست و اینا زدیم به بدن. خیلی وقت بود غذای خونگی خوب نخورده بودیم.

رفتیم بیرون برای تبلیغات و کار اصلی مون. با دوچرخه به محوطه ی بزرگ دانشگاه رفتیم. دانشگده فنی و علوم انسانی نزدیک هم بود. دانشجو ها اولش گیر میدادن به تبلیغ روی پیرهنمون و دلقک بازی در می آوردن. خلاصه با هاشون گرم گرفتیم و کلی ارشادشون کردیم. یکی مادرش ام اس داشت. کی دامادشون. یکی زنگ زد خونشون. بلبشویی شد. یه استاد دانشگاه هم بود که کل ام اس رو توضیح داد و گفت آخرش همه فلج میشن. تا میشد براش حرف زدیم و گفتیم و گفتیم. آخرش گفت شما دید من رو عوض کردیم و گفت می رم در سایتتون و در جاهای دیگه مطالعه ی بیشتری میکنم. دخترا هم هیچ کدوم محلمون نذاشتن. فقط یکی با من و فربود حرف زد که کلی از ام اس می دونست. و من که پرسیدم: "میشه یه ام اسی با دوچرخه بره مشهد؟" گفت: "اگر سلول های بنیادی استفاده کرده باشه میشه." تعجب کردم. ولی اینم جلوی دوربین احمد نیومد. فکر کنم بدون دوربین با دختر ها بیشتر نتیجه می گرفتیم.

یه توپ فوتبال از تهران آوردیم. عمو اصغر (آقای فرهانی راننده) با تلبه اش برامون باد کرد. ظهر آفتاب بود ولی شب من و فربود و احمد و حامد و سینا و مهدی رفتیم تو حیاط خوابگاه بازی کردیم. از قضا طبقه ی دوم که ما هیچ وقت مسیرش رو پیدا نکردیم خوابگاه دخترا بود. گه گاهی از نرده های بلند و مات شده ی ایوان اتاقاشون آویزون می شدن و بازی ما رو تماشا می کردن. بچه ها روحیه گرفته بودن. ولی خوب حراست در دقایق پایانی ما رو جمع کرد و همه ناراضی از داوری به اتاق ها مون رفتیم.

امروز خلاصه خلوت بود. بیشتر استراحت کردیم. عضله های پای من که خیلی خسته و گرفته اند. فردا خدا بزرگه. همه ولو شدن آخر شبی و با تلفن صحبت میکنن. من به خودم قول دادم از یک هفته مونده به اومدن لحظه شماری نکنم. ولی دلمون انگاری خیلی تنگه.

آسمون شب اینجا خیلی خوشگله من یه چند دقیقه ای بهش خیره شدم. آسمون و که نگا کنی دنیا کوچیکه. ام اسی ها انگار همه جا هستن انگار همه یکی رو تو خونواده اشون دارن. مث ستاره همه جا پخش و پلا ییم. فقط کافیه یک صدا یه چیزی بگیم که دیده بشیم. وقتی اس ام اس های دوستان رو میخونیم و می شنویم بعضی از بچه ها میخواین ورزش کنید بخدا خیلی انرژی می گیریم. امشب آسمون یه رنگ دیگه است.اونقدر ها هم مشکی نیست.


حسین-علیرضا-فربود

مناظر مسیر
کفش هایی که در رکاب قفل می شوند.

سایه ها


حیات وحش- سبزوار- جمعه 29-2-91

حیات وحش- سبزوار- جمعه 29-2-91

صبح زود ساعت 6 ما از نیشابور راه افتادیم . نیشابوری ها مردم خونگرم و خوبی اند. شهر سرسبزی هم دارند. یه 8 کیلومتری تو شهر رکاب زدیم که به اول جاده رسیدیم. از نیشابور به سمت سبزوار ما از سرسبزی به کویر حرکت می کردیم. تا ساعت 9 صبح هیچ مشکلی نبود و هوا عالی بود. از زور گرسنگی مجور به ایستادن شدیم. بعد از حدود 45 کیلومتر. ساقه طلایی و آبمیوه و خرما تغذیه ی زنگ های تفریح 20 دقیقه ای ماست. نمی دونم حتما دعای شما بود که تقریبا تا نصف مسیر باد موافق ما بود و خیلی راحت تونستیم 60 کیلومتر رو طی کنیم. اطراف پر بود از مراتع و زمین های کشاورزی خصوصا گندم. یه ویو (نما) هم تقریبا 2 ساعت جلوی ما بود. یه دهکده ی قدیمی در دامنه ی کوه های سرسبز. یه زمانی بود که من جلو افتاده بودم و داشتم موسیقی گوش میدادم. بچه ها می گفتن از خود بی خود شده بودی و هرچی پا میزدن به من نمی رسیدن. (منی که معمولا عقب ترم.) وقتی که جلو تر از همه باشی تمام دیدت میشه دشت ها و انگار تویی و این همه فضای باز که باید بری و بری و بری... این رو به آهنگ های سلین دیون اضافه کنید.

تو راهمون همیشه کلی حیوون می بینیم. خصوصا گله های گوسفند و بز. اما اینبار واستادیم. هر کدوم از عوامل (بجز سینا) به طرف یکی از گوسفند ها حمله کردیم خصوصا بره ها و بزغاله های خوشگل. دوتا با نمکشون رو گرفتیم و کلی عکس گذاشتیم و من حداقل چند تایی رو به عشق گذاشتن تو اینجا انداختم. خیلی ملوس بودن و همش بع بع می کردن. بره هه که تو صورت من نگاه میکرد و یه بع طولانی میگفت. آخرش که ولش کردیم. دوید دنبال مامانش و پشتشم نگاه نکرد حیونی ترسیده بود.

الاغ هم دیدیم. یه سری سمور که قبلا گفتم فربود دیده. اونا موش خرمایی بودن. از اونایی که تو کارتن "عصر یخبندان" دوتا بودن. سه چهار تا دیدیم. دنبال هم می کردن و یهو بلند میشدن وا میستادن و به اطرا ف نگاه میکردن. کلا موجود دلقکیه. یه طوطی خیلی خوب هم دیدیم. شاپرک و پشه و کلی حشره هم تو راه بهمون می خوردن. من و فربود مسابقه ی "پشه خوری" داریم. (متاسفانه) من جلو هستم.یه سری سگ هم بودن که زیاد قیافه و لحن پارس دوستانه ای نداشتن. خصوصا وقتی ما می خواستیم تو اول یه جاده ی فرعی فیلم بگیریم.

مردم توی راه کلی برامون بوق میزنن. اصولا بوق ها تنوع زیادی دارند. یه سری بوق می زنن که برو کنار... یه سری بوق که شما دیوونه اید. و با دست ما رو به بغل دستی نشون میدن. تازه خبر ندارن ام اس هم داریم. اما اکثرا دست تکون میدن با بوق و برامون احتمالا آرزوی موفقیت میکنن. خیلی ها هم سرشون و بیرون میارن و خسته نباشید میگن و بعضی سوال می پرسن از کجا میایم؟ کلا همین که دوچرخه سوار باشی کافیه که مردم ابراز علاقه ولطف کنن.

چشمتون روز بد نبینه 45 کیلومتری سبزوار همان و بدبختی ما شروع شدن همان. هوا داشت گرم می شد. ما از جاده ی 44 به سمت غرب رکاب می زنیم. اگر تا ساعت 10 کمرت با اشعه ی آفتاب گرم میشه و احساس خوبی داری از 10 و یک دقیقه گرما روی دیگه اش رو نشون میده. زمین هم کم کم به بیابون تبدیل شد و حتی حاشیه ی امن جاده که آسفالت خوبی داشت دیگه خاکی شد و ما مجبور شدیم بیایم تو جاده. خلاصه باد موافق رو هم از دست دادیم و با اینکه جاده کفی بود اما باد دوست داشت به سمت مشهد بره.

دو ساعت و نیمی طول کشید که به هم بگیم " چیزی نمونده"...."ماشالا" .... من اگر جای مدیر موزه ی لوور بودم حتما در اولین روز ریاستم تابلوی "به شهر سبزوار خوش آمدید" رو می خریدم. البته از اونجا تا محل اسکانمون یعنی دانشگاه آزاد سبزوار یه 12 کیلومتر هم سربالایی راه بود. من نمی دونم دانشگاه آزاد چرا اینقدر بلندی دوست داره. با کلی اشتباه رفتن و دوباره کاری زیر آفتاد و غر زدن من بلاخره رسیدیم.

جامون خیلی عالیه خوابگاه اساتید دانشگاه آزاده و تر و تمیز و باحاله. من و فربود رو تخت دونفره ایم و حسین و سینا همچنین. اینترنت هم داره که پسورد داره ما نداریم. موندیم و همین اینترنت موبایلی خودمون. امروز روز شستن لباس ها هم هست. باید اعتراف کنم بجز جورابام تا الان لباسم رو نشسته بودم. خبر خوب تر اینکه همه ی غذاهای کنسروی که گرفتیم خراب شدن. (دربسته ها هم) و ما دیگه باید غذای تازه تهیه کنیم. ناهار رو عمو حسن (آقای مکاری راننده) بهمون املت طوفانی و خوشمزه ای داد. امروز تو کیفم یه سری برگه ی زردآلو و هلو پیدا کردم. فکر کنم با نوشتن این گزارش دیگه تو کیفم نباشه ولی خوب چه کنیم. من فکر کنم سبزوار هم دو شب واستیم و از اونور کاروانسرای عباسی رو که وسط بیابونه وا نستیم یه تیکه پا بزنیم.

فربود هم مسمومیتش خوب شده و دیگه داره خودش رو لوس میکنه. حالا اگر من و مار میزد کسی پیگیر نمیشد. اما فیلم بردار و صدا بردار که اونا هم همبرگر خوردن هنوز مشکل دارن. فکر کنم تب کونگو گرفته باشن.شوخی کردم. خلاصه نگران ما نباشید. دو روزه با سینا کتک کاری نکردم. حس بدی دارم. 
 خیلی خوشحالم که تونستیم مسیر امروز رو که رکورد بیشترین مصافتمون بود رو عبور کنیم. جاده کفی بود نه سربالایی خاصی داشت نه سرازیری خاصی بیشتر جهت وزش باد تعیین کننده ی سختی کار بود که اونم نصف به نصف بود. مسیر بعدی انشالا فردا به سمت شهر "داورزن" هست که در حدود 76 کیلومتر خالصه که با مخلفات به نظرم روی 90-95 تا واسته.
فربود-سینا

تیم کامل ما

فربود علیرضا سینا حسین

بالا سینا علیرضا
پایین فربود حسین

علیرضا و بزغاله

علیرضا و بره

پنج شنبه خیام عطار کمال الملک 28-2-91


امروز روز دومی بود که تو خیام (نیشابور) بودیم. دیشب آخر وقت این تصمیم رو گرفتیم. مسئله این بود که مسیر بین نیشابور-سبزوار حدود 110 کیلومتره که ما از قبل برنامه داشتیم وسط اینجا در جایی به نام "ربات سرپوشیده" وسط بیابون توقف کنیم. و روز 29-2 به سبزوار برسیم. اما چون بخاطر روز ملی خیام نیشابور خیلی شلوغ بود و این به هدف اصلی ما کمک میکرد. برنامه شد که یک روز بیشتر در نیشابور بمونیم و از اون طرف دیگه در "ربات سرپوشیده" توقف نکنیم. کل 110 تا رو با هم پا بزنیم.

ساعت 9 بیدار شدیم. خیلی کیف داد. جای خواب مناسب یکی از لذت بخش ترین چیزهای دنیاست. صبح سینا پاشد رفت باغ موزه خیام و خبر آورد که مردم جمع شدن. ما هم بعد از کلی تنبلی و حمام کردن و صبحانه زدن رفتیم اونجا. مردم زیادی جمع شده بودن کنار مقبره ی خیام. یه پیرمرد با کیفیت هم زده بود زیر آواز و بنان می خوند. آه... ای الهه ی ناز... با دل من بساز... یه سری مغازه به صورت بازار چه ای وجود داره اونجا که چای خونه است و فیروزه و کتاب های شعر می فروشن و از بلند گو های مجموعه  دکلمه های احمد شاملو و صدای شجریان پخش میشه. گاهی هم ایرج بسطامی طوفان بپا میکنه... گه گداری بارون میزنه و کلا فضای باغ خیلی دلچسبه.

حرف های اولمون با یه گروه بیست و چند نفره ی خانم های مسن بود که از مشهد اومده بودن و تند و تند سوال می پرسیدن و همه دوربین به دست فیلم و عکس می گرفتن. گویا یه ان جی او داشتن. همه سن هاشون بالا بود و با هم رفیق بودن و مث اینکه همه جا باهم مسافرت می رفتن. مارو هم به انجمنشون دعوت کردن.

یه سر رفتیم با بچه ها یه انگشتر بخریم. یه دختر اومد دنبال ما که در مورد بیماری ام اس بدونه. گفت دوستش داره و هرچی آدرس و تلفن از انجمن بود از ما گرفت. خیلی جالب بود. مردم دغدغه ی اطلاعات صحیح دارن. رفتیم روبروی خیام یه جوجه کباب با کیفیت زدیم. خیلی چسبید. گویا تو شهر رستوران معروفیه.

مراسم بزرگداشت بنا بود که ساعت 5 شروع بشه ... در محوطه کلی صندلی چیدن و دور تا دور باغ میز زدن و یه سری آدم هنراشون رو نمایش دادن. یه خانم مجسمه ساز داشت مجسمه ی عطار و در حالی که چند سیاره دورش میگشتن میساخت. یکی یه اسب بالدار خوشگل. یکی داشت خطاطی میکرد یکی نقاشی و خلاصه فضای هنری سنگین بود.

دو تا روحانی بودن اونجا یکی سید بود. در مورد بیماری ام اس باهاشون حرف زدیم. فقط در مورد طلا و مس بود که اطلاعات گرفته بودن. جالب بود که سوسن جعفری خودمون یکی از دوستان تبریزیمون رو میشناختن و به من گفت بهش سلام برسون اما من اسمش رو یادم رفت.!!! ولی خوب تو فیلم هست.

تا مراسم شروع بشه ما روی صندلی های ردیف میانی نشستیم. یه مجری با کت سفید اومد پشت تریبون که از اون فاصله شبیه دکتری بود که روپوش پوشیده. می خواست بگه خیلی باحاله. یه دختر بچه های با کیفیت 6 ساله اومد روی سن که کل رباعیات خیام رو حفظ بود. اسمش "عسل بابایی" بود و از شهر "سرپل ذهاب" اومده بود. چون روزتولدش 28 اردیبهشت بود دوست داشت رباعیات خیام رو حفظ کنه. چند بیتی با اون صدای با نمکش خوند و رفت. کلی حال داد دختر بچه ای رو تصور کنید که با لباس مدرسه (مقنعه آّبی کمرنگ) رفته بود اون بالا! یه گروه هم اومدن یه آهنگ سنتی نواختن و در آخر ما پاشدیم رفتیم.

رفتیم مقبره ی عطار. غروب توی افقمون بود و تو سرسبزیا یه اسب بود خیلی خوشگل بود. چند صد متر اونطرف تر بود. یه بیشتر شبیه مسجد بود تا مقبره. کنارش هم یه مقبره ی سایه بونی شکل بود که کمال الملک رو خاک کرده بودن. یکم فیلم گرفتیم. بعد صحبت با مردم شروع شد.

یه خانواده بودن که پدر و مادر و یه پسر 17 -18 ساله بودن. وقتی ما در مورد ام اس پرسیدیم چهره شون در هم رفت. در آخرش خانمه شونه ی همسرش و بغل کرده بود و ما رو تشویق میکرد. تصورشون از ام اس مال فیلم طلا و مس بود. و خیلی تحویلمون گرفتن. ام اتفاق جالبی که افتاد خانم جوان چادری مهربونی بود که به یکی از عوامل ما گفت .... خودش ام اس داره.

این خانم با شوهرش مشهدی بودن و دو تا بچه ی کوچولوش اومده بودن. زن و شوهر گمونم هر دو 27-28 ساله و بچه ها زیر 5 سال بودن. یکی مهیا و پسربچه امیر مهدی. خانم نمی خواست جلوی دوربین بیاد و می گفت برخی خانواده ی پدریش نمی دونن بیماره. 9 ماه بود که تشخیص داده بودن. انجمن ام اس مشهد رفته بود و می گفت زیاد حال خوبی نداشتن. کاملا سالم بود ولی اطلاعاتش از ام اس غلط بود. استرس و ترسی از بیماریش داشت. خلاصه بگم بعد از صحبت با ما گفت که فیلمم رو پخش کنید مشکلی نیست. و دیدش کاملا عوض شده بود. این تقریبا 2 ساعتی طول کشید. من که خیلی راضی بود.

خلاصه آخر داستان هم با ماشین رفتیم سمت مرکز شهر نیشابور که بی تا رو برسونیم خوابگاه دانشگاهش. بعد هم برگشتنی کرم ضد آفتاب 95 دکتر ژیلا و ساق دست دوچرخه سواری برای آفتاب سوزان فردا به بعد بگیریم. از مغازه ی اون دوچرخه سوار دیروزی. شام هم کنسرو قرمه سبزی خوردیم.

فربود و دو سه نفر دیگه به نظرم که دیشب همبرگر خوردن مسموم شدن. گرفتن خوابیدن. چیز خاصی نیست فربود مث بادمجون بم می مونه صبح من و سینا دو نفری بهش حمله کردیم که رگ کردیش زد و ما رو با هم زد زمین.

فردا بیشترین مسیری رو که تا الان رفتیم و داریم. امیدوارم به راحتی بتونیم بریم. دستکم 8 ساعت باید پا بزنیم. دعا کنید برامون. ما همه ی تلاشمون رو برای اینکه دید جامعه رو عوض کنیم انجام میدیم. هدف ما دوچرخه سواری نیست. هدفمون اینه که یه اتفاقی برای همه رخ بده که دیگه کسی نترسه از گفتن بیماریش و مردم ما رو به فعال بودن بشناسن.



خانم های مسن

گلباران قبر خیام