2012/05/30

پنج شنبه خیام عطار کمال الملک 28-2-91


امروز روز دومی بود که تو خیام (نیشابور) بودیم. دیشب آخر وقت این تصمیم رو گرفتیم. مسئله این بود که مسیر بین نیشابور-سبزوار حدود 110 کیلومتره که ما از قبل برنامه داشتیم وسط اینجا در جایی به نام "ربات سرپوشیده" وسط بیابون توقف کنیم. و روز 29-2 به سبزوار برسیم. اما چون بخاطر روز ملی خیام نیشابور خیلی شلوغ بود و این به هدف اصلی ما کمک میکرد. برنامه شد که یک روز بیشتر در نیشابور بمونیم و از اون طرف دیگه در "ربات سرپوشیده" توقف نکنیم. کل 110 تا رو با هم پا بزنیم.

ساعت 9 بیدار شدیم. خیلی کیف داد. جای خواب مناسب یکی از لذت بخش ترین چیزهای دنیاست. صبح سینا پاشد رفت باغ موزه خیام و خبر آورد که مردم جمع شدن. ما هم بعد از کلی تنبلی و حمام کردن و صبحانه زدن رفتیم اونجا. مردم زیادی جمع شده بودن کنار مقبره ی خیام. یه پیرمرد با کیفیت هم زده بود زیر آواز و بنان می خوند. آه... ای الهه ی ناز... با دل من بساز... یه سری مغازه به صورت بازار چه ای وجود داره اونجا که چای خونه است و فیروزه و کتاب های شعر می فروشن و از بلند گو های مجموعه  دکلمه های احمد شاملو و صدای شجریان پخش میشه. گاهی هم ایرج بسطامی طوفان بپا میکنه... گه گداری بارون میزنه و کلا فضای باغ خیلی دلچسبه.

حرف های اولمون با یه گروه بیست و چند نفره ی خانم های مسن بود که از مشهد اومده بودن و تند و تند سوال می پرسیدن و همه دوربین به دست فیلم و عکس می گرفتن. گویا یه ان جی او داشتن. همه سن هاشون بالا بود و با هم رفیق بودن و مث اینکه همه جا باهم مسافرت می رفتن. مارو هم به انجمنشون دعوت کردن.

یه سر رفتیم با بچه ها یه انگشتر بخریم. یه دختر اومد دنبال ما که در مورد بیماری ام اس بدونه. گفت دوستش داره و هرچی آدرس و تلفن از انجمن بود از ما گرفت. خیلی جالب بود. مردم دغدغه ی اطلاعات صحیح دارن. رفتیم روبروی خیام یه جوجه کباب با کیفیت زدیم. خیلی چسبید. گویا تو شهر رستوران معروفیه.

مراسم بزرگداشت بنا بود که ساعت 5 شروع بشه ... در محوطه کلی صندلی چیدن و دور تا دور باغ میز زدن و یه سری آدم هنراشون رو نمایش دادن. یه خانم مجسمه ساز داشت مجسمه ی عطار و در حالی که چند سیاره دورش میگشتن میساخت. یکی یه اسب بالدار خوشگل. یکی داشت خطاطی میکرد یکی نقاشی و خلاصه فضای هنری سنگین بود.

دو تا روحانی بودن اونجا یکی سید بود. در مورد بیماری ام اس باهاشون حرف زدیم. فقط در مورد طلا و مس بود که اطلاعات گرفته بودن. جالب بود که سوسن جعفری خودمون یکی از دوستان تبریزیمون رو میشناختن و به من گفت بهش سلام برسون اما من اسمش رو یادم رفت.!!! ولی خوب تو فیلم هست.

تا مراسم شروع بشه ما روی صندلی های ردیف میانی نشستیم. یه مجری با کت سفید اومد پشت تریبون که از اون فاصله شبیه دکتری بود که روپوش پوشیده. می خواست بگه خیلی باحاله. یه دختر بچه های با کیفیت 6 ساله اومد روی سن که کل رباعیات خیام رو حفظ بود. اسمش "عسل بابایی" بود و از شهر "سرپل ذهاب" اومده بود. چون روزتولدش 28 اردیبهشت بود دوست داشت رباعیات خیام رو حفظ کنه. چند بیتی با اون صدای با نمکش خوند و رفت. کلی حال داد دختر بچه ای رو تصور کنید که با لباس مدرسه (مقنعه آّبی کمرنگ) رفته بود اون بالا! یه گروه هم اومدن یه آهنگ سنتی نواختن و در آخر ما پاشدیم رفتیم.

رفتیم مقبره ی عطار. غروب توی افقمون بود و تو سرسبزیا یه اسب بود خیلی خوشگل بود. چند صد متر اونطرف تر بود. یه بیشتر شبیه مسجد بود تا مقبره. کنارش هم یه مقبره ی سایه بونی شکل بود که کمال الملک رو خاک کرده بودن. یکم فیلم گرفتیم. بعد صحبت با مردم شروع شد.

یه خانواده بودن که پدر و مادر و یه پسر 17 -18 ساله بودن. وقتی ما در مورد ام اس پرسیدیم چهره شون در هم رفت. در آخرش خانمه شونه ی همسرش و بغل کرده بود و ما رو تشویق میکرد. تصورشون از ام اس مال فیلم طلا و مس بود. و خیلی تحویلمون گرفتن. ام اتفاق جالبی که افتاد خانم جوان چادری مهربونی بود که به یکی از عوامل ما گفت .... خودش ام اس داره.

این خانم با شوهرش مشهدی بودن و دو تا بچه ی کوچولوش اومده بودن. زن و شوهر گمونم هر دو 27-28 ساله و بچه ها زیر 5 سال بودن. یکی مهیا و پسربچه امیر مهدی. خانم نمی خواست جلوی دوربین بیاد و می گفت برخی خانواده ی پدریش نمی دونن بیماره. 9 ماه بود که تشخیص داده بودن. انجمن ام اس مشهد رفته بود و می گفت زیاد حال خوبی نداشتن. کاملا سالم بود ولی اطلاعاتش از ام اس غلط بود. استرس و ترسی از بیماریش داشت. خلاصه بگم بعد از صحبت با ما گفت که فیلمم رو پخش کنید مشکلی نیست. و دیدش کاملا عوض شده بود. این تقریبا 2 ساعتی طول کشید. من که خیلی راضی بود.

خلاصه آخر داستان هم با ماشین رفتیم سمت مرکز شهر نیشابور که بی تا رو برسونیم خوابگاه دانشگاهش. بعد هم برگشتنی کرم ضد آفتاب 95 دکتر ژیلا و ساق دست دوچرخه سواری برای آفتاب سوزان فردا به بعد بگیریم. از مغازه ی اون دوچرخه سوار دیروزی. شام هم کنسرو قرمه سبزی خوردیم.

فربود و دو سه نفر دیگه به نظرم که دیشب همبرگر خوردن مسموم شدن. گرفتن خوابیدن. چیز خاصی نیست فربود مث بادمجون بم می مونه صبح من و سینا دو نفری بهش حمله کردیم که رگ کردیش زد و ما رو با هم زد زمین.

فردا بیشترین مسیری رو که تا الان رفتیم و داریم. امیدوارم به راحتی بتونیم بریم. دستکم 8 ساعت باید پا بزنیم. دعا کنید برامون. ما همه ی تلاشمون رو برای اینکه دید جامعه رو عوض کنیم انجام میدیم. هدف ما دوچرخه سواری نیست. هدفمون اینه که یه اتفاقی برای همه رخ بده که دیگه کسی نترسه از گفتن بیماریش و مردم ما رو به فعال بودن بشناسن.



خانم های مسن

گلباران قبر خیام

خیام نیشابوری- 27-2-91 - چهارشنبه


امروز ساعت 4 صبح تلاش کردیم بیدارشیم. اما از خستگی نتونستیم زودتر از 5 و نیم بیدار شیم. صبحانه به شکل قبل و با همان کیفیت شاهانه بود. فقط چون گاز نداشتیم کلی منتظر سیب زمینی ها موندیم. اثاث ها رو جمع کردیم گمون کنم ساعت 7 بود که راه افتادیم. اول رفتیم دور میدون اصلی ملک آباد یه چرخی زدیم و به سمت جاده راهی شدیم.

هوا به شدت خوب بود و خنک اما یه ایرادی داشت اون هم سربالایی بودن راه بود. تپه ها از پشت تپه ها و پیچ ها از پشت پیچ ها. اگر به یه سربالایی دلخوش می شدی که بعدش سرازیزی میشه سخت در اشتباه بودی. بخاطر خنکی هوا تونستیم این 12 کیلومتر سربالایی رو یه تیکه توی 45 دقیقه پا بزنیم. دوبار آب قمقمه هامون تموم شد. 10 کیلومتری شهر بینالود بود که تقریبا خسته شدیم و به صرف بیسکویت و آبمیوه استراحت کردیم.

مناظر کنار جاده دیدنی بود. دشت های سرسبز و علفزارهایی که در تپه های رسی قزمز رنگ روییده بودند. هر چند مدت از کنار جاده یه پرنده ی خوشگل می پرید گاهی هم صداشون شنیده میشد. یه بار یکی شون که خیلی بانمک بود و یه رنگ سبز-آبی داشت از بالای سرمون پرید و رفت. فربود هم میگفت دو سه تایی سمور دیده. کلاغ و گاو و اسب هم دیدیم. بعد از بینالود یه باغ وحش بود که فکر نمی کنم بچه ها دیده باشن چون من یه سرکی کشیدم و برگشتم. یه اسب دم درش بود. و کلی قفس داشت.

از بینالود به بعد دیگه هوا گرم شد و فقط گاهی سایه ی تکه پاره ی ابری ما رو مهمون خودش میکرد. از اونطرف دیگه خبری از دشت سرسبز نبود و کم کم نوع پوشش گیاهی داشت عوض میشد. خارها هم زیبایی خودشون رو دارند اما اونچیزی که ما رو نگران می کرد. نوید گرما بود. اغلب مسیر سربالایی بود تا اینکه تابلوی دوستداشتنی "30 کیلومتر به نیشابور" رو دیدیم. یک سری سرپایینی طوفانی جلومون اومد که نهایت سرعت من به 64 کیلومتر در ساعت هم رسید. البته به قول دوچرخه سوارا مسیر بده بستون داشت و سربالا و سرپایین میشد.

کمی بعد تر بخاطر فشار گرما توقفی در یک رستوران بین راهی داشتیم. که متوسل به تکنولوژی روز دنیا شدیم. جلیقه های خنک کننده. این جلیقه ها رو من تو اینترنت پیدا کردم و از طریق انجمن تونستیم تهیه کنیم. این ها جلیقه هایی شبیه به اونچه که پلیس می پوشه اند. سفید رنگ و از داخل تور تور. یک سری کیسه های مخصوص کوچک داریم که پارچه ای هستند و داخلشون پودری از مواد خاصیه که تولید سرما میکنند. این کیسه ها رو بعد از خیس کردن داخل جیب های افقی جلیقه قرار میدن. سرتون رو درد نیارم در نهایت ما یک جلیقه ی خنک کننده داریم که توی گرما خیلی کمتر اذیت میشیم.

در بین راه چند سری دوچرخه سوار هم دیدیم که با دوچرخه های حرفه ای کورسی حرکت میکردند و به نظر نمی اومد برنامه ی مسافت داشته باشند.که البته همه در مسیر مخالف ما به سمت مشهد می رفتند. مرد دوچرخه سوار تنهایی هم با لباس های سفید رنگ و دوچرخه کورسی خوبی از پشت به ما نزدیک شد. کمی که احوال پرسی کردیم کنجکاو شد و وقتی در مورد هدف ما شنید چون اهل نیشابور بود تصمیم گرفت ما رو تا محل اقامتمون همراهی کنه. بچه ها از او هم فیلم برداری کردند.

توقف کوتاهی در پلیس راه داشتیم و حدودا ساعت 2 به نیشابور رسیدیم. تابلوی دوست داشتنی ای که میگفت: "به شهر نیشابور خوش آمدید" از طرف دانشگاه آزاد یک محل مناسب در خانه معلم نیشابور برای ما تهیه شده بود. این محل در خیابان خیام نزدیک آرامگاه عطار و خیام خارج از شهر بود. ورودی به آرامگاه خیام که در آنسوی جاده قرار داشت بلوار پردرختی بود که سردر قدیمی و باحالی داشت. انتهای بلوار آرامگاه خیام معلوم بود. از تابلو های اطراف متوجه شدیم فردا روز بزرگداشت خیامه و ما در بهترین روز در نیشابور هستیم.

اتاق ها رو تحویل گرفتیم. چند دقیقه ای نگذشت. دایی حسن (آقای مکاری راننده) دوید به اتاق ما و گفت: بچه ها دارن شما رو تو تلویزیون نشون میدن. ریختیم تو اتاقشون. شبکه استانی خراسان مصاحبه ی دیروز ما رو گذاشته بود. اولین چیزی که دیدم حرفای خودم بود و بعد سینا یه گزارشی هم از مسیر نشون دادن. بچه ها تو اتاق خودمون با موبایل و دوربین داشتن فیلم می گرفتن. حس خوبی داشتیم. حس نتیجه گرفتن.

اتاق ما طبقه ی بالا قرار داشت و 10 تا تخت داشت و اتاق راننده ها کنار ما و 4 تا تخت. من و مهدی (تدارکاتمون) رفتیم آشپزخانه تو طبقه ی پایین و شنیسل و همبرگر سرخ کردیم. بعد هم هر کس یه تخت پیدا کرد و بیهوش شد.

کمی که استراحت کردیم. با بچه های تصویربردار رفتیم مقبره ی عمرخیام نیشابوری که تبلیغات کنیم. تا رسیدیم بارون گرفت و مسئول حراست هم به دوربین گیر داد. نور کم کم داشت می رفت ولی خوب ما مصمم بودیم. یکم بروشور تا زدیم. کار مجوز که ردیف شد رفتیم بخش چای خانه. مقبره ی خیام داخل یک باغ بزرگ با درختان بلند قرار داره و به شکل مخروطی شکل ساخته شده. نورپردازی مناسبی هم داره خود قبر چند ضلعی و از سنگ بزرگ تیره ای ساخته شده. از دیدگاه ورودی سمت چپ یک بازارچه قرار داره و جلوش یه موزه ی کوچک. ما یه سری چایی تو چایخانه ی بازار خوردیم. و بعد از بند اومدن بارون رفتیم تو جمعیت.

دوتا مرد مسن خوش تیپ با کتشلوار و استیل با کلاس اونجا بودن. ما در مورد بیماری ازشون پرسیدیم که خیلی جالب اطلاعات نسبتا خوبی داشتن. از طرح ما استقبال کردن و گفتن که خارج از ایران زندگی میکنند و کلی از ما و حرکت ما تعریف کردند. ما رو تشویق کردن که فردا به روز ملی خیام نیشابوری برسیم و اونجا تبلیغ کنیم. یکی شون گفت من سال ها پیش همکار خانمی داشتم که ام اس داشت و امروز بعد از دیدن ما تصمیم گرفت که بهش زنگ بزنه و حالش رو بپرسه این اتفاقا خیلی به ما انرژی میدن.

یه زوج جوان هم بودن که خانم با شال و مانتو بود و پسره خنده رو و بشاش بود. یه فردی در فامیل داشتن که تازگی ام اس گرفته بود و بعد از صحبت با ما قرار شد به اون فرد توصیه کنن و دیدش رو عوض کنن و به ما معرفیش کنند.

من فکر میکنم برای من و سینا درسته که سخت بود. آخه خانواده مون درمورد بیماریمون نمی دونستند. ما از خودمون شروع کردیم و امیدوارم روزی بشه که بجای 4 نفر 400 نفر باهم باشند. این حرکت امیدوارم موندگار بشه و بمونه برای جامعه ام اس. در کل روز خوبی بود. هوا خوب بود. جلیقه مفید بود. 95 کیلومتر بدک نبود.

طبق برنامه قبلی مون باید  مسیر 110 کیلومتری بین نیشابور و سبزوار رو نصف کنیم. و در بین راه تو بیابون چادر بزنیم. شاید بخاطر اینکه فردا می تونیم تو نیشابور خیلی مفید تر باشیم؛ اگر همه همت کنیم یه روز اضافه بمونیم و روز بعد همه ی 110 کیلومتر رو یک روزه پا بزنیم.




حسین با جلیقه خنک کننده
و دوست دوچرخه سوار نیشابوری

ورودی بلوار خیام

فربود و آرامگاه خیام

آرامگاه خیام در شب

سه شنبه - آقتاب، بارون، خستگی...- 26-2-91


سه شنبه - آقتاب، بارون، خستگی...- 26-2-91


امروز ساعت 8 صبح بیدار شدیم. تا 9 جمع و جور کردیم. و ساک ها رو بردیم پایین. تازه من همه کاسه کوزه ام رو جمع کردم. صبحانه ی شاهانه ی ما شامل یک سیب زمینی و تخم مرغ آبپز بود. که به همراه یک لیوان آبمیوه بود. نون سنگک و پنیر هم تکمیل کننده ی کار بود.
قرارمون صبح انجمن ام اس مشهد بود. با ماشین به سرعت رفتیم که برسیم و چون لباس های دوچرخه سواری یکم ضایع است همگی گرمکن نارنجی مون رو روش پوشیده بودیم. به دیوار انجمن ام اس یه پارچه نوشته ی با کیفیت بود که در مورد دوچرخه سواری ما نوشته بود. داخل انجمن هم شلوغ و پر هیجان بود. بهترین بدرقه ای که میشد گرفت رو بچه ها تدارک دیده بوددند. تو انجمن پوستر های ما نصب شده بود و همه ی بچه هایی که اون روز کلاس یوگا داشتن اومده بودن. دکتر اعتمادی و دکتر نیک خواه هم اونجا بودن. یه کم با بچه ها صحبت کردیم و بعد یه اکیپ سه نفره از شبکه استانی خراسان با ما حرف زدن. قرار شد در کنار دوچرخه ها از ما مصاحبه بگیرند.
کلی برامون دست زدند و چای و شیرینی و آبمیوه بهمون دادند. نفری یه کیف دستی از جنس پارچه ی ضخیم بهمون دادند. که هنوز وقت نکردیم بازشون کنیم. از درب که خارج شدیم از زیر قرآن رد شدیم. و با همه خداحافظی کردیم. خصوصا از بچه هایی که صبح زود  به همراه مادر پدرشون اومده بود. یه مصاحبه در کنار دوچرخه هامون ازمون کردن که در مورد هدفمون و تاثیر ورزش بر این بیماری بود.
دکتر اعتمادی و دکتر نیک خواه ما رو بغل کردن و با دعای خیر بچه ها راهی شدیم. یه موتور پلیس هم از طرف انجمن خبر شده بود که قرار شد از جلو ما رو هدایت و اسکورت کنه. یکی از بچه ها به همراه آقای محمدی نماینده ی بچه های ام اس مشهد و یه خانمی که من نفهمیدم چه کسی بود با یک پراید همراه ما اومدن. پراید مشکی که بالای شیشه اش یه کاغذ بود نوشته بود "انجمن ام اس مشهد". ماشین صدا و سیمای خراسان هم یه پیکاپ سورمه ای بود. فیلم بردارشون یکم تپل بود و عینک داشت موهاش هم فر بود. اون دوتای دیگه کت شلواری و رسمی بودن. صدای مجریه که مصاحبه میکرد خیلی آشنا بود.
راه افتادیم و چند تا خیابون و طی کردیم. بعد لباس گرمکن مون رو در آوردیم و هوای خنک از منافذ لباس چسبون دوچرخه سواری مون، نوید حس خنکی رو بهمون داد.بعضی بچه های انجمن هم با ماشین های شخصی شون دنبال ما اومدن. یه پسر باحال ریش پروفسوری هم با دوچرخه اش همراهمون اومد. مسیر ما به سمت حرم از سمت میدان آب بود که بخش مهمی اش رو از لاین ویژه بواسطه ی پلیس رفتیم. سه چهار دور دور فلکه ی آب زدیم و کلی فیلم گرفتن ازمون. من همین جا از مردم مشهد عذر میخوام چون کلی راه بندون ایجاد کردیم.
وسط شهر نمی دونم سینا برای چرخش چه اشکالی پیش اومد که متوقف شدیم. من و فربود جلوی دادگاه اعزام مشهد بودیم و یه مینی بوس مجرم رو داشتن می بردن. جلوی اونجا هم چند نفر دوره مون کردن و در مورد دوچرخه و راه سوال پرسیدن یکم وضعیت خوف نا ک بود. من فکر میکردم لا اقل یه دورچه مون رو ببرن.
اول جاده ی تهران نیشابور (جنوب) بچه ها از ما جدا شدن. با همه خداحافظی کردیم و بین دو ماشین ون  قدم در رکاب مسیر تهران گذاشتیم
. تا 5 کیلومتر اول مسیر کفی و بسیار مناسب بود و لذت دوچرخه سواری رو داشتیم. بجز گرمای سوزان آفتاب بر تن ما،امروز با وجود ابر های پراکنده هوای مناسبی برای دوچرخه سواری وجود داشت. ابتدای مسیر وارد پلیس راه شدیم. جهت ثبت ساعت و کیلومتر در فرم سایکلتوریسم فرم ها رو به افسر اونجا دادیم. ایشون مرد خوبی بود چند سوال در مورد بیماری ام اس کرد که ما به کلیه افراد اونجا بروشور داردیم. قمقمه هامون رو پر آب خنک کردیم و ادامه دادیم. 
چند باری در مسیر برای فیلم برداری توقف کردیم و هوا بهتر و خنک تر میشد. کناره ی جاده دشت بود و بسیار سرسبز. گله های گوسفندان هر چند کیلومتر به چشم می خوردن . من تصور دیگه از مسیر داشتم. تصوری گرم تر و کویری تر. کم کم در افق دور مون ابرهای سیاه رو دیدیم. از دور به نظر باران زا بودن اما تصور ما خیلی بچه گانه بود.
توقف کردیم. خسته شده بودیم و از شروع راه 35 کیلومتر رو پازده بودیم. هوا خوب بود و یه دشت علفزار در اطرافمون بود. بیسکوییت، نون و کمی آبمیوه و آب بسیار، چیزی بود که خوردیم. بعد از یه استراحت 20 دقیقه ای دوباره شروع به رکاب زدن کردیم. کم کم ابرهایی که از دور با رعد و برق خودشون رو به رخ می کشیدن به ما نزدیک شدن.

کم کم باد از کنار شروع شد و تقریبا فرمون دوچرخه رو به سمت راست مایل می کردیم که بتونیم مستقیم حرکت کنیم. بعد از چند دقیقه ضربه های ریز ریز بارون به صورت و دستمون می خورد. دلیل اون همه سرسبزی کم کم داشت خودش رو نشون میداد. یه گله گوسفند هم اونطرفا بود که من داد زدم سمت چوپونا و سه تا سگ گنده دویدن سمتم. البته چون جاده از دشت کنار بلند تر بود زیاد منو نمی دیدن.

 دیگه تقریبا دست راست و ران پای راستم خیس شده بود از همه بد تر ضربه ی سوزنی بارون بود. یکم که رفتیم مجبور شدیم پانچو بپوشیم. پانچو یه لباس برزنتی ضد آبه که خیلی گله گشاده و معمولا کوهنوردا می پوشن. خوراک زیر بارون پوشیدنه. مث دشداشه می مونه و معمولا زیپ نداره. من هرچی گشتم پانچوم رو پیدا نکردم و یه پانچو یکدکی مال فربود رو استفاده کردم. سه دوچرخه سوار با پانچو قرمز و من با پانچو سبز.

خدا روز بد براتون نیاره. زیر بارون با فشار سنگین باد که میخواست بندازتت و پانچویی که کنار میره و پاهات خیس میشه روی دوچرخه... روز سختی بود. کفش چپم بخاطر ریزش بارون از چرخ و هدایت اون توسط باد به کفش به شدت خیس شده بود. هم من هم حسین و هم فربود. این جور وقتا که هدف خیلی دوره و در دور دست ها هم هیچ امیدی به استراحت و رسیدن نیست. مجبوری نقاب کلاهت و پایین بکشی و نگافت رو به 5 متر جلوت بدوزی و تو ذهنت خاطرات خوبت رو مرور کنی.

ملک آباد (به ضمه ی میم) شهر کوچیکیه البته ندیدیمش هنوز ولی خوب ما حدود 4 اونجا رسیدیم. پلیس راه ساعت زدیم و جلوی ورودی شهر جلوی مغازه های بین راهی واستادیم. همونجا یه ساندویچ مرغ زدیم. من و فربود رفتیم توی یه ون و خوابیدیم. یادم میاد تو خواب و بیداری داشتن ازمون فیلم می گرفتن من پای چپ خیس و یخ زده ام و در آورده بودم از کفش و ولو بودم.
گمونم ساعت 5 و نیم بود که جامون رو شورای شهر جور کرد. یه مرد با ماکسیمای نقره ای اومد و کلی بهمون لطف کرد. توی محل اسکان افراد آتش نشانی موندیم. تا رسیدیم خوابیدیم جامون برای 10 نفر کوچیک بود دو تا تخت هم بیشتر نداشت یه میز پینگ پونگ هم وسط حال جای همه چی رو گرفته بود. حمام هم نداشتیم. اما از چادر زدن خیلی بهتره. بعد از خواب یکم حرف زدیم و اون آقای شورای شهری با کت و شلوار اومد و برامون شام آورد برنج و مرغ سرخ شده. خوشمزه بود. بچه ها دو دفعه برای خرید رفتن.
کم کم باید بخوابیم. فردا باید زود راه بیوفتیم که به گرما نخوریم شهر بعدی نیشابوره و جامون مناسب تره. من فکر میکنم امروز خیلی راحت تو نستیم از این بلایا گذر کنیم و به نظرم دعای خیر خیلی ها پشت ماست. این انرژی در پاهای ماست، مال ما نیست.




پوشیدن پانچو زیر باران

پا زدن زیر باران

سینا باد کلاهت رو نبره

دوشنبه - انجمن ام اس مشهد – 25-2-91

دوشنبه - انجمن ام اس مشهد – 25-2-91 




صبح ساعت 6 قرار بود فربود مارو بیدار کنه.... ساعت 7 با صدای "دیر شده..." حسین از خواب پریدیممن صبحانه نخورده دوش گرفتم. دوش به صورت نوسانی بود و آب گرم و سرد میشد. که باعث شد من سرحال بشم. صبحانه بخاطر خرید دیروز از کیفیت بالاتری برخوردار بود و علاوه بر پنیر و نون مشهدی آب میوه و کره و خرما هم به اون اضافه شد. ضمن اینکه قرص های مولتی ویتامین و قرص های ویتامین سی رو که دکتر تغذیه تجویز کرده بود رو هم خوردیم.

قرار شد به تمرین و نرمش در محوطه ی نزدیک بکنیم که ازش تصویر برداری هم بشه. تیشرت همراه اول مون رو با کتونی و گرمکن مشکی مو پوشیدیم و رفتیم پایین تو محوطه.

از محیط جایی که هستیم بگم. یه جورایی وسط یه اداره ی بزرگ هستیم که یه گوشه اش باغه وتو این باغچه و باغ دو سه تا ساختمون دو طبقه ی نقلی هست. ما در واحد 31 هستیم که طبقه ی دوم ساختمان وسطی میشه. جلوی ساختمان ما یه محوطه با صندلی و نیمکت هست. چند تا درخت توت و یه درخت آلبالوی کال هم کار شده. دقیقا روبروی درب یه بوته ی یاس با کیفیت رشد کرده که بوش تا چند متر اونورتر میره. کلا جای جالبیه.

این فیلم بردارا یه سری وسایل دارن که خیلی خفنه یکی شون اسمش کرینه. که دوربین رو به حالت دورانی بالا و به اطراف هدایت میکنه برای گرفتن صحنه های حماسی! حمله ی دو لشکر تو فیلم های جنگی رو یادمون میاد؟ دوربین رو یه جایی بر پا کرده بودن که ما از جلوی ساختمون به سمتش بیایم و یه دور بزنیم و بریم نرمش.

صبح من فهمیدم رضا حسن آبادی هم دیشب اومده. قبلا گفتم که رضا مسئول فنی دوچرخه ها و مربی دوچرخه سواری ماست. صبح که رفتیم برای فیلم برداری دیدیمش داره دوچرخه ها رو ردیف میکنه و در جزئیات کادر فیلم ماست. رضا مردی بلند قد سبزه و با صورتی درشته. کلا مرد تنومندیه. قهرمان استقامت دوچرخه سواری دنیاست. البته مثل خیلی از رکوردداران ایرانی غیر رسمی! یه 5 سالی است که از وادی حرفه ای جدا شده. بیش از 30 بار این مسیر (تهران مشهد) رو رفته و این دلیل اصلی استفاده ما از اونه. رضا اون روز با لباس فرم تعمیرکاران با دوچرخه ها مشغول بود.

بعد از کمی نرمش و گرم کردن یک سری حرکات کششی هم کردیم . البته بیشتر برای فیلم بود و با نگاهی که به ساعت داشتیم سریع به این نتیجه رسیدیم که قرار ساعت 10 ما در انجمن ام اس مشهد در حال شروع است. بعد از تعویض لباس همگی به سرعت سوار ون شدیم و به خیابان قائم 12 محل انجمن ام اس مشهد رفتیم.

انجمن ام اس مشهد امروز خیلی شلوغ بود من تعجب کردم. اما خانمی جا افتاده که در برخورد اول مهربان بود از ما پرسید شما ورزشکاران هستید؟ (گمان کنم خانم لطفی نامی بود) ما هم که تا الان با این عنوان خطاب نشده بودیم حسابی جا خوردیم. در این بین چشممون به رضا راد عزیز خورد که حس خوبی داشت. ما رو به اتاق مدیریت بردند و تو اون اتاق آقای دکتر نیکخواه مدیر عامل انجمن ام اس مشهد از ما استقبال کرد. آقای دکتر نیکخواه مردی لاغر اندام بود با سبیل مهربانانه که بسیار خوب صحبت می کرد. یه خبر نگار هم از فارس اونجا بود. که نمی دونم چرا منو یاد بیخودی الملک می انداخت. یک سری دوستان مشهد هم که قبلا در تهران دیده بودیمشون با کمی تاخیر اومدند؛ این خیلی به بهبود احساس غریبی ما کمک کرد.

کمی گپ و گفتگو کردیم تا اتاق کنفرانس حاضر شد. انجمن ام اس مشهد به نظرم یکی از بزرگ ترین ساختمان ها رو داره. در هر حال در اون اتاق یا پذیرایی ای که یک بار در سفر قبلیمون به مشهد ازمون استقبال شده بود دور یک میز نهار خوری بزرگ نشتیم. انجمن ام اس مشهد یک ساختمان یک طبقه است که زیر زمین بزرگی داره که ازش جهت توانبخشی استفاده میشه. شامل یک ورودی چند اتاق و یک سالن پذیرایی میشه. آقای دکتر اعتمادی هم رئیس انجمن ام اس بعد از چند دقیقه آمدند. دکتر اعتمادی مردی قد کوتاه با کت و شلوار طوسی پر رنگ، ریش شش تیغ و چهره ای دوست داشتنی است.

صحبت های ما با آماده کردن چند بروشور و چسبودن چند پوستر بعد از اعلام آمادگی احمد شروع شد. دکتر اعتمادی به ما حرف های امیدوارانه ی خوبی زد. همچنین دکتر نیکخواه هم از اهداف فرهنگی کارمون گفت . در مشهد کلی از مراجعین به انجمن اومده بودند و شاید کار ما ناخواآگاه باعث به تعویق افتادن کارشون شده بود. که بعد از صحبت یکی از حضار بحث به سمت چالشی و جو جالب تری نسبت به یک مصاحبه ی خبری رفت. آنها از دغدغه ها و ما از اهدافمون گفتیم. و بعد از تموم شدن مصاحبه تا آخر وقت اونجا موندیم و با بچه ها حرف زدیم. من حس میکنم همه ی دوستان ام اسی ها از یه خون و نژاد اند که فقط چند لحظه میخوان که با هم دوستانی نزدیکی بشن.

بعد از اون بخاطر جشن و شور و شادی و انرژی ای که داشتیم به خودمون قول دادیم بریم شاندیزپدیده شاندیز که پولمون نمی رسید رفتیم یه شاندیز دیگه و ناهار زدیم به بدن. که کلی چسبید من که با اینکه به معده ی پولادین معروفم از بس خوردم دیگه نفسم بالا نیومد. یکم ولو شدیم که بارون زد به کاسه کوزمون  .... بله بساطمون جمع نکردیمخیلی پر رو نشستیم زیر بارون که بخاطر شاخ و برگا، زیاد اذیت نمی کرد. چایی هم زدیم آخرش. تا اینکه یارو اومد بعد نیم ساعت ما رو بیرون کرد. برگشتنی من یادم اومد که همه ی دفتر دستک های حسین رو توی تاکسی قبلی (اومدنه) جا گذاشتمحسین هم بعد از اون مدام از سر ناچاری چند بار آه کشید.

تو راه اینقدر خسته بودیم که من تو ماشین خوابم برد. رفتیم بالا خوابیدیم. بعد من و سینا تصمیم گرفتیم بریم حرم خداحافظی کنیم. اینبار دیگه بدون لباس تبلیغاتی و با لباس ساده خودمون. من چهارخونه ی آبی با شوار کرم رنگ باراه های طوسی پوشیدم و سینا جین و تی شرت قهوه ای رنگ پوشید. خوش خوشان مسیر نه چندان کوتاه اسکان- تا حرم رو پیاده رفتیم و حرف زدیم. گویا ضریح رو برای شستشو بسته بودند که نتونستیم ضریح رو ببینیم و من زیاد خوشم نیومد

در راه برگشت هم کمی سیب زمینی خریدیم . تاکسی رو هم اشتباهی زود پیاده شدیم و کلی باز پیاده رفتیم. حسین تماس گرفت که شب دوباره از حرم باید کمی فیلم بگیرند و فربود هم قرار شد به ما بپیونده. خونه زود شام خوردیم و دوباره جو کتک کاری بالا گرفت. اینبار لب سینا ضرب دید و آرنج دست من ساییده شد. تصمیم گرفتیم فشار تمرینات کتک کاری رو کم کنیم. حسین اومد خونه و بعد از کارای شخصی دوباره به حرم رفتیم. در خیابان و جلوی درب حرم کمی فیلم گرفتیم که گویا چون مجوز آستان قدس نبود نشد در داخل هم فیلم بگیریم

فردا روز آغازه... استرس عجیبی تو بچه هاست. سینا میخواد زود شروع شه و فربود میخواد زود به تهران برسه. من فکر میکنم فردا رو باید با اراده ی قوی تری شروع کنیم. انرژی ای که بچه ها به ما میدن خیلی بالاست و دلم میخواد کاری رو که به من سپردن به نحو احسن انجام بدیم. صبح باید بریم انجمن ام اس و از اونجا به سمت حرم و در اخر به سمت اولین شهر "ملک آباد" حرکت کنیم. 



روز استراحت - یک شنبه 24-2-91

روز استراحت - یک شنبه 24-2-91 امروز روز استراحتمون بود. قرار بود هیچ کاری نکنیم. صبحانه پنیر و نون مشهدی خوردیم. تا ظهر به یللی و تللی پرداختیم یکم با احمد و حامد (فیلمبردارا) بازی کردیمر اننده های ون از تهران ساعت 12 می رسیدند. جای خوابشون با ما فرق می کرد. اما اول اومدن پیش ما تا ساک ها رو تحویل بدن.  یه ون بزرگ بود که برای تیم فیلم برداری در نظرگرفتیم که دوچرخه ها هم تو همین ماشین بود. کلی هم وسایل داشتیم برای چادر زدن که همه رو آورده بودن. داداش حسین (حسن) همه ی این کارا رو تهران کرده بود و فرستاده بود اینا رو بیان. آخرش هم آجیل بچه ها و یه بسته شکلات جا موند. که قرار شد مکانیک دوچرخه هامون مون با خودش بیاره.

آقای فرهانی راننده ی ون کوچیکه که مردی بزرگ هیکل و میان ساله با ریش و سبیل پر پشت و صدای بم. گویا از برو بچه های جنگه موهاش هنوز کامل سفید نشده اما به نظر با تجربه میاد. در عوض آقای مکاری راننده ی ون بزرگ که دوچرخه ها توش بودن یه مرد جا افتاده ی 55 ساله است و موهاش حسابی سفید شده. از اون مرداییه که خوراک خاطره تعریف کردنن. قد بلندی هم داشت.

از اونجایی که حسابی خوابشون می اومد ما وسایل رو از تو ماشین ها خالی کردیم و فرستادیمشون برن بخوابن و خودمون هم دوباره برگشتیم بالا سر کامپیوتر ها. امروز رو کلا تو اینترنت ول می چرخیدیم و به خبرگزاری ها سر زدیم.

مهدی (مدیر تولید فیلم) اومد گویا نامزدش مشهدیه یا اومده بود مشهد.در اولین اقدام کلید کولر و پیدا کرد و ما رو از گرما نجات داد. ناهار هم جوجه زدیم حسین که چیزی نخورد. سینا هم برای خودش املت درست کرد آخرش این پسره با گیاه خواری اش مریض میشه.

حسین و سینا یه بحث بیخود در مورد سایت و این داستانا داشتن که آخرش من با تهدید بردمشون بیرون. دیگه داشتم روانی میشدم. کلی خرید باید می کردیم که نکردیم. رفتیم فروشگاه پروما! توی کار سابق ام این فروشگاه کلی به ما خسارت زده بود ولی چاره ای نبود.

برای 4 روزی که تو بیابون ها هستیم و چادر میزنیم باید غذا می خریدیم. بهترین چیز غذای آماده هانی بود. که البته چون خیلی وقته دیگه داریم از جیب هزینه می کنیم من از غذای مائده انتخاب کردم و خریدیم. نفری یه بطری شیر و کیک هم به پیشنهاد سینا خوردیم که آخر شب من فهمیدم اشتباه بزرگی بود.

حسین سر راه جلوی یه فروشگاه لوازم تصویر یه سری خرید کرد که ما تو تاکسی نشتیم و آخرش با کلی بدبختی وسایل و بردیم تو محل استراحتمون. شب من و سینا یه سری دیگه از کت کاری های روزمره مون رو انجام دادیم که در این حین سینا من و کرد لای دو تا تخت و تا می خوردم کتک زد منم جوراب و کردم تو دهنش و مبل و زدم تو سرش. هر دو سالمیم و دست دادیم خیلی حال میده تهران که هستیم ازین حرکت ها زیاد میکنیم.

شب من و احمد (فیلمبردار) با سینا و حامد (صدابردار) بازی کردیم که برنده تیم ما بود. حسین هم علی رقم تقلبی که می رسوند نتونست مانع باختشون بشه. فربود هم که همش تو سایت بود و کلا یکم عصبی و بد اخلاق بود. حسین گیر داد که صبح باید زود (ساعت 6) پاشیم که بریم انجمن  مشهد از اون طرف ما هم غر زدیم. آخر سر قرار شد فربود مسئول بیدار کردن ما باشه و من خیالم راحت شد که دست کم تا 7 می خوابیم.

ساعت 12 خوابیدیم ... البته فقط من و فربود و حسین. سینا تا صبح با لپ تاپش کار کرد و کار کرد. فکر کنم این وسط هم یه حمام رفت چون خیلی سر و صدا کرد. من تا وقتی چشمم گرم بشه یه کتابی رو ورق زدم.



محل اسکان
 

فرودگاه - شنبه 23-2-91

فرودگاه - شنبه 23-2-91

صبح زود بلند شدیم.  فیلم بردار و دستیارش اومدن خونه با وسایلشون.
احمد فیلمبردار ماست تیپش از این پسر خوبای ابرو پیوسته با جلیقه ی کارگردانی و نگاه سرشار از تخصص و آرامشه. حامد دستیار صدابردار که بسیار جوون و جویای نام به نظر میاد.

لباس ورزشی پوشیدیم . آژانس گرفتیم و با ساک و لباس یه دست رفتیم بیرون. لباس ما شامل یه دست گرمکن و شلوار و کف کتونی بود. گرمکن نارنجی خوش رنگ شلوار مشکی و کفش نارنجی. حسین با ماشین خودش با فیلمبردار اومد. خیلی ترافیک بود. کسایی که استقبال می اومدم مدام زنگ میزدن کجاییم. یهو تو خ آزادی ماشین کناریمون رو دیدیم که یه سری از بچه های انجمن برای استقبال اومده با هم اومده بودن اتفاقی دیدیمشون. کلی از این ماشین به اون ماشین عکس انداختیم و چسبید.
رسیدیم به فرودگاه تقریبا با حسین و بچه ها همزمان رسیدیم.

تقریبا همه زودتر از ما اومده بودن. بجز بچه هایی که توراه دیدیم، یه سری از بچه ها با هم اومده بودن . اوضاعی بود پدر مادر فربود و من و حسین هم تو فرودگاه بودن البته پدر من نیومده بود. همه خوشحال و خندان و تریپ استقبال جو سنگینی داشت ملت تو فرودگاه می پرسیدن شما مال کدوم تیم هستین؟

کلی توشه و این داستان ها رو بچه ها زحمت کشیده بودن از طرف همه آورده بودن. کلی از بچه ها اس ام اس دادن و کلی هم زنگ زدن. با استند ها مون عکس انداختیم. با بچه ها و پدر مادرا هم کلی عکس انداختیم.

کاملا این حس در من بود که باید و باید یه کار بزرگ و به سر انجام برسونم. حس مسئولیت.

خداحافظی مون مثل همیشه بود نفهمیدم چند بار خداحافظی کردم دوست داشتم اونجا از همه ی کسایی که اومده بودن تشکر کنم و بغلشون کنم که نمیشد. اونجا که از همه جدا شدیم و از پشت شیشه برای بچه ها دست تکون می دادیم کلی شبیه فیلم های ایرانی بی کیفیت بود. اما این یکی راستکی بود و با کیفیت.

داخل هواپیما اغلب مسافرین عرب زبان بودن. من و فربود و سینا بغل هم و حسین صندلی پشتی من نشسته بود. ردیف بغل ما یه خانواده سه نفره که یه بچه ی 1 ساله ی با نمک داشتن بودن. جلویی ها هم همه عرب زبان و در موقع بلند شدن صلواتهای غلیظی می فرستادن. من و فربود و کمی سینا تونستیم جدول روزنامه جام جم رو تموم کنیم. بعد از یکم مسخره بازی ناهار آوردن. از شانس سینا کوکو سبزی بعنوان غذای گیاهی ما در هواپیما بود. 

فرودگاه هاشمی نژاد مشهد جای بزرگیه سر ستون هاش شبیه فرودگاه دوبی ساخته شده اما خیلی ضایع است. دم درب خروج دوتا عزیز استقبال ما اومده بود. بیتا خانم از دوستان ما در مشهد با شال زرد آجری  و مانتو سبز کدر  با شاخه های گل رز منتظر مابود. یه روبان قرمز توری خشگل هم به شاخه گل ها وصل بود. داداش گلم رضای عزیز هم با اون عینک و تیپ مردونه شیکش و قد بلندو رعناش اومده بود. یه دسته گل با حال و پر گل هم دستش بود که از طرف همه ی بچه ها و انجمن مشهد به ما هدیه داد. یه کیف چرم قهوه ای هم دستش بود و کلی باکلاس بود.

بعد از چند تا عکس رضا چون کار داشت رفت و ما با بیتا در فرودگاه منتظر پرواز ساعت 4 فیلم بردارا بودیم. جامون هم هنوز تو مشهد قطعی نشده بود.

چایی نبات قدم زدن حرف زدن چایی نبات سیکلی بود که تو این چند ساعت تکرار شد. این وسط مهدی مدیر تولید و مسئول تدارکات برنامه هم که از دو روز قبل مشهد بود؛ پیش ما اومد. پسر سبزه و زبر و زرنگیه. لباس و رفتارش شبیه جنوبی هاست ولی حسین میگه ترکه آخر فهمیدم یزدیه. آخه موهاش هم کوتاه و فره! ناهار خورد و احوالپرسی کرد و رفت دنبال کارا.

بعد ناهار خوردیم که اصلا غذای فرودگاه خوب نبود. یکی هم اونور داشت با مسئول فرودگاه دعوا میکرد. وضعیتی بود. ساعت 5 و نیم پرواز اونا نشست و ما یه سری فیلم هم تو برگشت گرفتیم. یه ون گرفتیم و رفتیم محل اقامتمون که تو جای باحالی گویا در بالاشهر و در محل اسکان وزارت ارتباطات بود. 

عصری هم تا شب با بچه های مشهد همه رفتیم پارک ملت مشهد و یکم گشتیم آخر شب هم ما از خستگی مرده و زنده بودیم من که نفهمیدم گویا رفته بودیم طرقبه و آش خورده بودیم. حسین هم دعوا مون کرد که کلی خسته شدیم. ولی خیلی خوش گذشت.



سوئیت
محل اسکان

فرودگاه تهران

دسته گل انجمن مشهد

یک روز مانده - 22-2-91 جمعه


خونه بودم. صبح با یه وضعی پاشدم. یه ساک ورزشی تراولینگ (از اونایی که ورزشی اند ولی دسته ی بیرون بیا داره) که فربود دیروز برامون یکی یدونه گرفته بود رو باید می بستم. 
دو سه روزی بود خونه نیومده بودم. مادر زحمت کشیده بود وسایلی که به فکرش رسیده بود یه جا چیده بود. هر کاری کردم حتی نصف وسایل هم تو اون ساک ورزشیه جا نشدآخر سر قرار شد یه چمدون اضافی برا وسایل بیارم و وسایل واقعا ورزشی رو بذارم تو ساک ورزشیه.
عجب اوضاعی بود.
مطمئنم کلی از وسایلم جا مونده. هیچ حس خوبی ندارم. تازه فهمیدم یخچال ماشینی هم برای دارو هام جور نمیشه. مجبورم با یخ اینور اونور ببرم. هه! پوستم کنده است.
ظهر با کلی بدبختی وسایلم رو به خونه حسین بردم کسی نبود. سینا هم چند دقیقه بعد اومد با کیسه خواب و کوله پشتی ای که خریده بود. گویا عماد که رسونده بودتش، پایین منتظر بود که پوستر بگیره ازش.
عماد مرد جوان با ریش پروفسوری و کوهنورد وسنگ نورد قابلیه. همچنین فروشنده ی لوازم کوهنوری هم هست. ما بعضی وسایلمون رو از خریدیم که خیلی بهمون لطف کرد و الان دیگه دوستمون شده.

قرار شد همه وسایلمون رو بیاریم خونه حسین. و فقط ساک ورزشی رو ببریم تو هواپیما و باقی وسایل رو بدیم با ماشین برامون بفرستن؛ بنابراین مجبور شدم وسایلم رو جابجا کنم تو ساک ها که تا باقی وسایل بیاد من لباس داشته باشم تو مشهد.

امروز وقت شد با سینا یکم روی سایت کار کنیم. یه سری پوستر و بروشور برای بچه ها گذاشتیم کنار که بدیم بهشون. حسین اومد خونه و در اولین اقدام لباس های تمرین دیروز رو از ماشین درآورد و روی بند پهن کرد. همچنین وقت شد یکم با هم در مورد برنامه صحبت کنیم. حسین خیلی نگران بود. انگار فیلمبردار مناسب برای کار هنوز پیدا نکرده بود و مدام داشت زنگ میزد.
من و سینا ساک مون رو جمع کردیم ناهار هم یه ساندویچ دوباره زدم. بعد از کلی گشتن دنبال وسایل و جدا کردن و اسم نوشتن تو یقه ی لباس ها بالاخره کار من تموم شد. البته چند قلم کم داشتم که چون صبح با ماشین اومده بودم. پدر و مادر من میخواستن برای بردن ماشین بیان. منم کم و کسرم و گفتم بیارن.
ساعت 8 بود که مادرو پدرم اومدن خونه حسین تا وسایل و جابجا کنن. از نیم ساعت قبل به جمع وری خونه مشغول بودیم. یه سری خوراکی هم آورده بودن با کلمن آبی بزرگ برای حمل غذا و این داستانا. بیشتر میخواستم خونه ای رو بهشون نشون بدم که این چند وقته نیمی از زندگی من اونجا سپری شده بود. اصولا یکی از کارهای من تو زندگی درآوردن اطرافیان از نگرانیه.

دوستان دیگه ام بهم پیغام دادن که ببینمشون. شب یه سری بهشون زدم دیداری تازه کردیم. شامی خوردیم و آخر دوباره من رو به خونه حسین رسوندن. بارون وحشی ای گرفته بود. همسایه داشت وارد ساختمون می شد که دویدم و از لای در مث گربه رفتم داخل. 

فربود در و برام باز کرد. داشت وسایلش رو جمع و جور میکرد. یکم با بچه ها شوخی کردیم. فربود یه کوله پشتی پر از شکلات و پاستیل و آجیل همراهش آورده بود رو به من نشون داد. فربود
 انگار امشب حس خاصی داره و همش تو هوای آزاده. سینا هم از دور داره به تلویزیونی که صداش کمه نگاه میکنه... حسین هم طبق معمول خونه نیست. رفته بود دنبال گرفتن وسایل تصویربرداری. این حس خوب رو دوست دارم.

فردا روز خاصیه بچه ها زنگ میزنن و این استرس کار رو بیشتر میکنه. امیدوارم هیچ مشکلی پیش نیاد.




روی بروشور

پشت بروشور

پوستر برنامه

2012/05/11

دو روز مانده - 21-2-91

دو روز مانده- پنج شنبه 21-2-91


امروز آخرین روز اداری قبل رفتن به مشهد بود. و به طبع روز شلوغی. صبح بنا بود مستند سازی به نام آقای نصیری با اکیپش از تمرین ما فیلم بگیرن. آقای نصیری مردی جا افتاده و به معنای واقعی کلمه در سیرت و صورت مهربانه. صورت شش تیغ موی کوتاه و تیپ اسپرت.
قرار ما ساعت 6 بود. صبح رو میگم. از اونجایی که همه دیر خوابیده بودیم. ساعت 5 موبایل من آلارم داد و من با عربده ای ناامیدانه حسین و سینا رو صدا کردم..... ساعت 6 با زنگ درب خانه همه پریدیم و من و سینا که وسط حال خوابیده بودیم رو انداز و تشک رو داخل کمد چپوندیم.
چند دقیقه بعد آقای نصیری با دو مرد وارد شد. یکی فیلم برداری به نام میثم با کلاه کپ و موی فر و دومی جوونی معمولی با تیشرت یقه دار و موهای ساده (ازینایی که همه جا هست).


وقتی ما داشتیم لباس ها رو عوض میکردیم فربود هم از راه رسید. اولین بار بود که با لباس های کامل و جور تمرین می کردیم. شامل دستمال سر؛ شلوار جذب دوچرخه سواری کفش دوچرخه سواری دستکش و پیراهن که روش آرم "همراه اول" و پشتش جمله ی "با ورزش سبک و مداوم بر ام اس غلبه میکنیم." خورده.


از آماده کردن دوچرخه ها تا بیرون رفتن از خونه ازمون فیلم برداری شد و در راه هم از داخل یک 206 نقره ای در کنار ما حرکت می کردند و گه گاه تصویر می گرفتند.


بخاطر کار های اداری این چند وقته نتونسته بودیم تمرین کنیم و این تمرین کمی جوندار بود. (سنگین تر) از باغ فیض وارد اتوبان ستاری شدیم بعد وارد حکیم و بعد از بلوار تعاون (فکر کنم) به سمت استادیوم آزادی پیچیدیم و وارد اتوبان تهران-کرج شدیم. و از خروجی اصلی وارد چیتگر.


پیست دوچرخه سواری چیتگر حدودا 5.5 کیلو متره که ما از اول ورودی درب اصلی وارد می شیم اونجا یه غرفه ی اجاره دوچرخه داره و یه بوفه چند قدم اونورتر هم سرویس بهداشتیه.


قبل از سال قرار بود پوستر هامون رو به غرفه های اجاره دوچرخه در چیتگر بدیم. اولین کارمون هم همین بود. مرد جوانی که من در مورد کارمون بهش توضیح دادم بعد از تحویل پوستر حسابی جا خورده بود. فکر میکنم از اونور سال تا حالا این دوستان جابجا شده باشن.


به پشنهاد ما برای فیلم برداری در مسیر پیست بنا شد آقای نصیری و میثم با یک دوچرخه ی دونفره (اصطلاحا ماه عسل) دنبال ما بیان. قبلش من و فربود تست کردیم خیلی حال داد به نظرم کیفش بیشتر از دوچرخه معمولیه فقط مشکل اینه نفر پشتی هیچ چی نمی بینه! البته من مشکل ندارم اون پشت کتاب میخونم.
یک بارم با سینا تست کردیم؛ سینا و حسین نتونستن با هم برن بس که مسخره بازی در میارن!


زیاد فیلم مستند نبود چون چند بار به ما حرکت دادن و کلا در اختیار اون ها بودیم. اواسط پیست هم یه موتور پیدا کردند و در حال حرکت در پیست از ما فیلم گرفتن. از این تریپ هایی که از دور بیایم واونا باشن وما بریم هم فیلم گرفتن.


فربود بخاطر همین توقف ها و برنامه ها یک جا که من از بغلش یهو رد شدم همین باعث شد تعادلش رو از دست بده و چون یادش نبود بخاطر کفش پاهاش تو رکاب قفل شده. زمین خورد. اولش نفهمیدیم ولی گویا زخم پاش همچین کوچیک نیست. حسین و فربود تصدیق کردن که چه خوب شد شلوار پاره نشد.


در این گیر و دار خبرنگار همشهری جوان که از دیروز هماهنگ کرده بود رسید چیتگر و ما هم بعد از بیست دقیقه دوباره به اول پیست برگشتیم. دو نفر بودن یه مرد لاغر اندام سبزه با کلاه بیس بال و تیپ اسپرت که تا آخر داستان هم حرف نزد و یه خانم خبر نگار که با مانتو سبز و شال بنفش (یا برعکس) اومده بود.
روی یکی از نیمکت های پارک نشتیم از این نیمکت میز دارا که دو طرف میشه نشست. چقدر هم کثیف بود. مصاحبه رو شروع کردیم من زیاد راضی نبودم چون تمرکز کافی نداشتم. دوست دارم بهش بگم بذاره برای بعد از برگشتن چاپ کنه ولی بچه ها راضی اند.
آقای نصیری و بر و بچ هم که تو سربالایی های پیست بریده بودن وسط مصاحبه به ما رسیدن و فیلم گرفتن باز در این گیر و دار عکاس مجله همشهری هم اومد. پسر لاغر بلند قد با موهای فر بلند که از پشت بسته بود و ریش بلندش که تا بالای تیشرت سفیدش اومده بود. روی تیشرتش هم طرح اسکیس شکلی بود. کنار ایستاده بود تا مصاحبه تموم شه.


بعد از مصاحبه نوبت عکاسی شد از تو کوله ی عکاس یه دوربین کنون بیرون اومد که لنز سفید حرفه ای درازی داشت. کلی حصودی کردم. بعد هم چند بار یه مسیر رو چهار تایی کنار هم به سمت عکاس اومدیم که بلاخره موفق شدیم. یه سری عکس هم پیاده از دوچرخه انداختیم با ژست های با نمک. و بعد هم داخل غرفه ی اجاره ی دوچرخه؛ لابلای اون همه دوچرخه رفتیم و عکس انداخت ازمون که قرار شد همه رو بهمون بده.


میثم گیر داد که تو مسیری که از ما جا موندن میخواد یه سری تصویر از حرکت ما بین درختا بگیره که با اینکه دیرمون شده بود رفتیم و دوباره گرفت. در آخر هم از همه خداحافظی کردیم و من اول از همه بعد سینا و بعد حسین و فربود به سمت خونه رکاب زدیم.


اون آخرا من و سینا برای تنوع بجای دور زدن از زیر پل اشرفی از پل عابر رفتیم که دوچرخه ها رو کول کردیم. بعد هم دیر تر حسین و فربود رسیدیم. همیشه من با طناب سینا روی پل عابر رفتم.


رسیدیم خونه اول رفتیم استند های تبلیغاتیمون رو که پیک به سوپر روبروی خونه تحویل داده بود گرفتیم بعد سریع رفتیم داخل.


ساعت یازده و نیم با هفته نامه سلامت میرداماد قرار داشتیم. وقت نبود فقط سینا دوش گرفت لباس عوض کردیم و پریدیم تو ماشین خیلی ترافیک بود در نهایت 12 و نیم رسیدیم در مجله که مصاحبه گرمون رفته بود و زنگ زدیم گفت تلفنی مصاحبه می گیره. اونجا بود که من فهمیدم بعد از دوچرخه موبایلم و خونه جا گذاشتم.


خیلی خسته و عصبی بودیم بچه ها تو راه خوابیدن من و حسین هم حرف زدیم یکم. فربود میخواست بره پاساژ علاالدین و منیریه ساکها مون رو تحویل بگیره یه سری تیشرت آرم دار و جوراب هم سفارش داده بود که به پیشنهاد من دادیم پیک بیاره خونه فربود هم رفت پی کارش. دلم گرفت پاش درد میکرد.


وقتی از میرداماد به خونه برگشتیم من از روبروی خونه یه ساندویچ گرفتم حسین هم یکی دیگه گرفت سینا رفت بالا روی مبل خوابید و ما هم بعد از خاموش کردن آلارم معده ولو شدیم. من بازم گشنه بودم که سوپ درست کردم همه خواب بودن چقدر بی مزه بود.


عصر با سینا رفتیم تولد یکی از دوستان. چند تا پوستر و بروشور بردیم. آخر شب هم من رفتم خونه که ساک ام رو ببندم.


همشهری جوان
چیتگر

2012/03/01

دفترچه تلفن

استرس صفر!   تجربه ی جدید من.

دلم میخواد یکم برای اونچیزایی که برام می مونن کار کنم( عجب جمله ای!)
کمک کنید؛
مثال میزنم:

تغییر دکوراسیون اتاق ؛ ساخت چیزای جالب برای خودم و این کارا!
فعلا دارم پازل هامو قاب میکنم؛ قدم بعدی هم ساخت (یا خرید) یه سری وسایل چوبی کوچیک برای میزمه.


+دوچرخه سواری؛ مشکلات سایت؛ شب عید از دغدغه های این روزامه!
+اسکار این دفعه خیلی چسبید؛ بجز جدایی هیچ کدوم رو ندیده بودم.
+شبا یه کسی هست میاد پایین خونه ساز میزنه! خیلی میچسبه گاهی!
+ما یه رسمی داریم به نام تعویض دفترچه تلفن خونه! خیلی خوبه یه مرور آدم هاییه که خانوادگی میشناسیم.

2012/02/13

پنجره! تلویزیونی رو به زندگی.

تنظیم فشار زندگی با میزان تحمل یکی از کارهای روزمره منه.




من تازه فهمیدم خوردن یک سیب بدون دغدغه تو نیم ساعت چقدر لذت بخشه.
من تازه فهمیدم خاروندن کمر بدون اینکه فکر کنم باید سریع برم جایی چقدر ارزش داره.
من تازه فهمیدم از پنجره های قطار زندگی بیرون و نگاه کردن چقدر میتونه هیجان انگیز باشه.

تصمیم گرفتم خودم رو آموزش بدم که اخلاق بهتری داشته باشم و همه ی لحظاتم رو با ارزش بدونم خصوصا اونایی تا قبل از این مرده بحساب می اومدن.

 پینوشت (کمی صبوری کن)
+ شاید یکی از دغدغه های من این باشه که هر روز به تو ثابت کنم کجا هستی! اصولا تو احتیاج داری بدونی
در کدام بخش از بدن من قرار داری و اگر لازم باشه مث یک کوهنورد که در کوهستانه هر 10 دقیقه چک
کنی؛ من این رو خیلی لذت بخش می دونم و همیشه بدون اینکه مسخره بازی در بیارم با حوصله و صادقانه
بهت توضیح میدم که 8 تا! اونم از 9 تا! هر بار برای خودم مرورش میکنم و این برای خودم خیلی خوبه.

+ نمی دون تا الان چند بار این رو گفتم اما تو زندگی من کم نیستند کسایی که بی دلیل خیلی در ذهن و قلب من جا
میگیرن! و من اونا رو از همون لحظه ی نخست دیدار؛ پیدا میکنم.