2012/05/30

دوشنبه - انجمن ام اس مشهد – 25-2-91

دوشنبه - انجمن ام اس مشهد – 25-2-91 




صبح ساعت 6 قرار بود فربود مارو بیدار کنه.... ساعت 7 با صدای "دیر شده..." حسین از خواب پریدیممن صبحانه نخورده دوش گرفتم. دوش به صورت نوسانی بود و آب گرم و سرد میشد. که باعث شد من سرحال بشم. صبحانه بخاطر خرید دیروز از کیفیت بالاتری برخوردار بود و علاوه بر پنیر و نون مشهدی آب میوه و کره و خرما هم به اون اضافه شد. ضمن اینکه قرص های مولتی ویتامین و قرص های ویتامین سی رو که دکتر تغذیه تجویز کرده بود رو هم خوردیم.

قرار شد به تمرین و نرمش در محوطه ی نزدیک بکنیم که ازش تصویر برداری هم بشه. تیشرت همراه اول مون رو با کتونی و گرمکن مشکی مو پوشیدیم و رفتیم پایین تو محوطه.

از محیط جایی که هستیم بگم. یه جورایی وسط یه اداره ی بزرگ هستیم که یه گوشه اش باغه وتو این باغچه و باغ دو سه تا ساختمون دو طبقه ی نقلی هست. ما در واحد 31 هستیم که طبقه ی دوم ساختمان وسطی میشه. جلوی ساختمان ما یه محوطه با صندلی و نیمکت هست. چند تا درخت توت و یه درخت آلبالوی کال هم کار شده. دقیقا روبروی درب یه بوته ی یاس با کیفیت رشد کرده که بوش تا چند متر اونورتر میره. کلا جای جالبیه.

این فیلم بردارا یه سری وسایل دارن که خیلی خفنه یکی شون اسمش کرینه. که دوربین رو به حالت دورانی بالا و به اطراف هدایت میکنه برای گرفتن صحنه های حماسی! حمله ی دو لشکر تو فیلم های جنگی رو یادمون میاد؟ دوربین رو یه جایی بر پا کرده بودن که ما از جلوی ساختمون به سمتش بیایم و یه دور بزنیم و بریم نرمش.

صبح من فهمیدم رضا حسن آبادی هم دیشب اومده. قبلا گفتم که رضا مسئول فنی دوچرخه ها و مربی دوچرخه سواری ماست. صبح که رفتیم برای فیلم برداری دیدیمش داره دوچرخه ها رو ردیف میکنه و در جزئیات کادر فیلم ماست. رضا مردی بلند قد سبزه و با صورتی درشته. کلا مرد تنومندیه. قهرمان استقامت دوچرخه سواری دنیاست. البته مثل خیلی از رکوردداران ایرانی غیر رسمی! یه 5 سالی است که از وادی حرفه ای جدا شده. بیش از 30 بار این مسیر (تهران مشهد) رو رفته و این دلیل اصلی استفاده ما از اونه. رضا اون روز با لباس فرم تعمیرکاران با دوچرخه ها مشغول بود.

بعد از کمی نرمش و گرم کردن یک سری حرکات کششی هم کردیم . البته بیشتر برای فیلم بود و با نگاهی که به ساعت داشتیم سریع به این نتیجه رسیدیم که قرار ساعت 10 ما در انجمن ام اس مشهد در حال شروع است. بعد از تعویض لباس همگی به سرعت سوار ون شدیم و به خیابان قائم 12 محل انجمن ام اس مشهد رفتیم.

انجمن ام اس مشهد امروز خیلی شلوغ بود من تعجب کردم. اما خانمی جا افتاده که در برخورد اول مهربان بود از ما پرسید شما ورزشکاران هستید؟ (گمان کنم خانم لطفی نامی بود) ما هم که تا الان با این عنوان خطاب نشده بودیم حسابی جا خوردیم. در این بین چشممون به رضا راد عزیز خورد که حس خوبی داشت. ما رو به اتاق مدیریت بردند و تو اون اتاق آقای دکتر نیکخواه مدیر عامل انجمن ام اس مشهد از ما استقبال کرد. آقای دکتر نیکخواه مردی لاغر اندام بود با سبیل مهربانانه که بسیار خوب صحبت می کرد. یه خبر نگار هم از فارس اونجا بود. که نمی دونم چرا منو یاد بیخودی الملک می انداخت. یک سری دوستان مشهد هم که قبلا در تهران دیده بودیمشون با کمی تاخیر اومدند؛ این خیلی به بهبود احساس غریبی ما کمک کرد.

کمی گپ و گفتگو کردیم تا اتاق کنفرانس حاضر شد. انجمن ام اس مشهد به نظرم یکی از بزرگ ترین ساختمان ها رو داره. در هر حال در اون اتاق یا پذیرایی ای که یک بار در سفر قبلیمون به مشهد ازمون استقبال شده بود دور یک میز نهار خوری بزرگ نشتیم. انجمن ام اس مشهد یک ساختمان یک طبقه است که زیر زمین بزرگی داره که ازش جهت توانبخشی استفاده میشه. شامل یک ورودی چند اتاق و یک سالن پذیرایی میشه. آقای دکتر اعتمادی هم رئیس انجمن ام اس بعد از چند دقیقه آمدند. دکتر اعتمادی مردی قد کوتاه با کت و شلوار طوسی پر رنگ، ریش شش تیغ و چهره ای دوست داشتنی است.

صحبت های ما با آماده کردن چند بروشور و چسبودن چند پوستر بعد از اعلام آمادگی احمد شروع شد. دکتر اعتمادی به ما حرف های امیدوارانه ی خوبی زد. همچنین دکتر نیکخواه هم از اهداف فرهنگی کارمون گفت . در مشهد کلی از مراجعین به انجمن اومده بودند و شاید کار ما ناخواآگاه باعث به تعویق افتادن کارشون شده بود. که بعد از صحبت یکی از حضار بحث به سمت چالشی و جو جالب تری نسبت به یک مصاحبه ی خبری رفت. آنها از دغدغه ها و ما از اهدافمون گفتیم. و بعد از تموم شدن مصاحبه تا آخر وقت اونجا موندیم و با بچه ها حرف زدیم. من حس میکنم همه ی دوستان ام اسی ها از یه خون و نژاد اند که فقط چند لحظه میخوان که با هم دوستانی نزدیکی بشن.

بعد از اون بخاطر جشن و شور و شادی و انرژی ای که داشتیم به خودمون قول دادیم بریم شاندیزپدیده شاندیز که پولمون نمی رسید رفتیم یه شاندیز دیگه و ناهار زدیم به بدن. که کلی چسبید من که با اینکه به معده ی پولادین معروفم از بس خوردم دیگه نفسم بالا نیومد. یکم ولو شدیم که بارون زد به کاسه کوزمون  .... بله بساطمون جمع نکردیمخیلی پر رو نشستیم زیر بارون که بخاطر شاخ و برگا، زیاد اذیت نمی کرد. چایی هم زدیم آخرش. تا اینکه یارو اومد بعد نیم ساعت ما رو بیرون کرد. برگشتنی من یادم اومد که همه ی دفتر دستک های حسین رو توی تاکسی قبلی (اومدنه) جا گذاشتمحسین هم بعد از اون مدام از سر ناچاری چند بار آه کشید.

تو راه اینقدر خسته بودیم که من تو ماشین خوابم برد. رفتیم بالا خوابیدیم. بعد من و سینا تصمیم گرفتیم بریم حرم خداحافظی کنیم. اینبار دیگه بدون لباس تبلیغاتی و با لباس ساده خودمون. من چهارخونه ی آبی با شوار کرم رنگ باراه های طوسی پوشیدم و سینا جین و تی شرت قهوه ای رنگ پوشید. خوش خوشان مسیر نه چندان کوتاه اسکان- تا حرم رو پیاده رفتیم و حرف زدیم. گویا ضریح رو برای شستشو بسته بودند که نتونستیم ضریح رو ببینیم و من زیاد خوشم نیومد

در راه برگشت هم کمی سیب زمینی خریدیم . تاکسی رو هم اشتباهی زود پیاده شدیم و کلی باز پیاده رفتیم. حسین تماس گرفت که شب دوباره از حرم باید کمی فیلم بگیرند و فربود هم قرار شد به ما بپیونده. خونه زود شام خوردیم و دوباره جو کتک کاری بالا گرفت. اینبار لب سینا ضرب دید و آرنج دست من ساییده شد. تصمیم گرفتیم فشار تمرینات کتک کاری رو کم کنیم. حسین اومد خونه و بعد از کارای شخصی دوباره به حرم رفتیم. در خیابان و جلوی درب حرم کمی فیلم گرفتیم که گویا چون مجوز آستان قدس نبود نشد در داخل هم فیلم بگیریم

فردا روز آغازه... استرس عجیبی تو بچه هاست. سینا میخواد زود شروع شه و فربود میخواد زود به تهران برسه. من فکر میکنم فردا رو باید با اراده ی قوی تری شروع کنیم. انرژی ای که بچه ها به ما میدن خیلی بالاست و دلم میخواد کاری رو که به من سپردن به نحو احسن انجام بدیم. صبح باید بریم انجمن ام اس و از اونجا به سمت حرم و در اخر به سمت اولین شهر "ملک آباد" حرکت کنیم. 



روز استراحت - یک شنبه 24-2-91

روز استراحت - یک شنبه 24-2-91 امروز روز استراحتمون بود. قرار بود هیچ کاری نکنیم. صبحانه پنیر و نون مشهدی خوردیم. تا ظهر به یللی و تللی پرداختیم یکم با احمد و حامد (فیلمبردارا) بازی کردیمر اننده های ون از تهران ساعت 12 می رسیدند. جای خوابشون با ما فرق می کرد. اما اول اومدن پیش ما تا ساک ها رو تحویل بدن.  یه ون بزرگ بود که برای تیم فیلم برداری در نظرگرفتیم که دوچرخه ها هم تو همین ماشین بود. کلی هم وسایل داشتیم برای چادر زدن که همه رو آورده بودن. داداش حسین (حسن) همه ی این کارا رو تهران کرده بود و فرستاده بود اینا رو بیان. آخرش هم آجیل بچه ها و یه بسته شکلات جا موند. که قرار شد مکانیک دوچرخه هامون مون با خودش بیاره.

آقای فرهانی راننده ی ون کوچیکه که مردی بزرگ هیکل و میان ساله با ریش و سبیل پر پشت و صدای بم. گویا از برو بچه های جنگه موهاش هنوز کامل سفید نشده اما به نظر با تجربه میاد. در عوض آقای مکاری راننده ی ون بزرگ که دوچرخه ها توش بودن یه مرد جا افتاده ی 55 ساله است و موهاش حسابی سفید شده. از اون مرداییه که خوراک خاطره تعریف کردنن. قد بلندی هم داشت.

از اونجایی که حسابی خوابشون می اومد ما وسایل رو از تو ماشین ها خالی کردیم و فرستادیمشون برن بخوابن و خودمون هم دوباره برگشتیم بالا سر کامپیوتر ها. امروز رو کلا تو اینترنت ول می چرخیدیم و به خبرگزاری ها سر زدیم.

مهدی (مدیر تولید فیلم) اومد گویا نامزدش مشهدیه یا اومده بود مشهد.در اولین اقدام کلید کولر و پیدا کرد و ما رو از گرما نجات داد. ناهار هم جوجه زدیم حسین که چیزی نخورد. سینا هم برای خودش املت درست کرد آخرش این پسره با گیاه خواری اش مریض میشه.

حسین و سینا یه بحث بیخود در مورد سایت و این داستانا داشتن که آخرش من با تهدید بردمشون بیرون. دیگه داشتم روانی میشدم. کلی خرید باید می کردیم که نکردیم. رفتیم فروشگاه پروما! توی کار سابق ام این فروشگاه کلی به ما خسارت زده بود ولی چاره ای نبود.

برای 4 روزی که تو بیابون ها هستیم و چادر میزنیم باید غذا می خریدیم. بهترین چیز غذای آماده هانی بود. که البته چون خیلی وقته دیگه داریم از جیب هزینه می کنیم من از غذای مائده انتخاب کردم و خریدیم. نفری یه بطری شیر و کیک هم به پیشنهاد سینا خوردیم که آخر شب من فهمیدم اشتباه بزرگی بود.

حسین سر راه جلوی یه فروشگاه لوازم تصویر یه سری خرید کرد که ما تو تاکسی نشتیم و آخرش با کلی بدبختی وسایل و بردیم تو محل استراحتمون. شب من و سینا یه سری دیگه از کت کاری های روزمره مون رو انجام دادیم که در این حین سینا من و کرد لای دو تا تخت و تا می خوردم کتک زد منم جوراب و کردم تو دهنش و مبل و زدم تو سرش. هر دو سالمیم و دست دادیم خیلی حال میده تهران که هستیم ازین حرکت ها زیاد میکنیم.

شب من و احمد (فیلمبردار) با سینا و حامد (صدابردار) بازی کردیم که برنده تیم ما بود. حسین هم علی رقم تقلبی که می رسوند نتونست مانع باختشون بشه. فربود هم که همش تو سایت بود و کلا یکم عصبی و بد اخلاق بود. حسین گیر داد که صبح باید زود (ساعت 6) پاشیم که بریم انجمن  مشهد از اون طرف ما هم غر زدیم. آخر سر قرار شد فربود مسئول بیدار کردن ما باشه و من خیالم راحت شد که دست کم تا 7 می خوابیم.

ساعت 12 خوابیدیم ... البته فقط من و فربود و حسین. سینا تا صبح با لپ تاپش کار کرد و کار کرد. فکر کنم این وسط هم یه حمام رفت چون خیلی سر و صدا کرد. من تا وقتی چشمم گرم بشه یه کتابی رو ورق زدم.



محل اسکان
 

فرودگاه - شنبه 23-2-91

فرودگاه - شنبه 23-2-91

صبح زود بلند شدیم.  فیلم بردار و دستیارش اومدن خونه با وسایلشون.
احمد فیلمبردار ماست تیپش از این پسر خوبای ابرو پیوسته با جلیقه ی کارگردانی و نگاه سرشار از تخصص و آرامشه. حامد دستیار صدابردار که بسیار جوون و جویای نام به نظر میاد.

لباس ورزشی پوشیدیم . آژانس گرفتیم و با ساک و لباس یه دست رفتیم بیرون. لباس ما شامل یه دست گرمکن و شلوار و کف کتونی بود. گرمکن نارنجی خوش رنگ شلوار مشکی و کفش نارنجی. حسین با ماشین خودش با فیلمبردار اومد. خیلی ترافیک بود. کسایی که استقبال می اومدم مدام زنگ میزدن کجاییم. یهو تو خ آزادی ماشین کناریمون رو دیدیم که یه سری از بچه های انجمن برای استقبال اومده با هم اومده بودن اتفاقی دیدیمشون. کلی از این ماشین به اون ماشین عکس انداختیم و چسبید.
رسیدیم به فرودگاه تقریبا با حسین و بچه ها همزمان رسیدیم.

تقریبا همه زودتر از ما اومده بودن. بجز بچه هایی که توراه دیدیم، یه سری از بچه ها با هم اومده بودن . اوضاعی بود پدر مادر فربود و من و حسین هم تو فرودگاه بودن البته پدر من نیومده بود. همه خوشحال و خندان و تریپ استقبال جو سنگینی داشت ملت تو فرودگاه می پرسیدن شما مال کدوم تیم هستین؟

کلی توشه و این داستان ها رو بچه ها زحمت کشیده بودن از طرف همه آورده بودن. کلی از بچه ها اس ام اس دادن و کلی هم زنگ زدن. با استند ها مون عکس انداختیم. با بچه ها و پدر مادرا هم کلی عکس انداختیم.

کاملا این حس در من بود که باید و باید یه کار بزرگ و به سر انجام برسونم. حس مسئولیت.

خداحافظی مون مثل همیشه بود نفهمیدم چند بار خداحافظی کردم دوست داشتم اونجا از همه ی کسایی که اومده بودن تشکر کنم و بغلشون کنم که نمیشد. اونجا که از همه جدا شدیم و از پشت شیشه برای بچه ها دست تکون می دادیم کلی شبیه فیلم های ایرانی بی کیفیت بود. اما این یکی راستکی بود و با کیفیت.

داخل هواپیما اغلب مسافرین عرب زبان بودن. من و فربود و سینا بغل هم و حسین صندلی پشتی من نشسته بود. ردیف بغل ما یه خانواده سه نفره که یه بچه ی 1 ساله ی با نمک داشتن بودن. جلویی ها هم همه عرب زبان و در موقع بلند شدن صلواتهای غلیظی می فرستادن. من و فربود و کمی سینا تونستیم جدول روزنامه جام جم رو تموم کنیم. بعد از یکم مسخره بازی ناهار آوردن. از شانس سینا کوکو سبزی بعنوان غذای گیاهی ما در هواپیما بود. 

فرودگاه هاشمی نژاد مشهد جای بزرگیه سر ستون هاش شبیه فرودگاه دوبی ساخته شده اما خیلی ضایع است. دم درب خروج دوتا عزیز استقبال ما اومده بود. بیتا خانم از دوستان ما در مشهد با شال زرد آجری  و مانتو سبز کدر  با شاخه های گل رز منتظر مابود. یه روبان قرمز توری خشگل هم به شاخه گل ها وصل بود. داداش گلم رضای عزیز هم با اون عینک و تیپ مردونه شیکش و قد بلندو رعناش اومده بود. یه دسته گل با حال و پر گل هم دستش بود که از طرف همه ی بچه ها و انجمن مشهد به ما هدیه داد. یه کیف چرم قهوه ای هم دستش بود و کلی باکلاس بود.

بعد از چند تا عکس رضا چون کار داشت رفت و ما با بیتا در فرودگاه منتظر پرواز ساعت 4 فیلم بردارا بودیم. جامون هم هنوز تو مشهد قطعی نشده بود.

چایی نبات قدم زدن حرف زدن چایی نبات سیکلی بود که تو این چند ساعت تکرار شد. این وسط مهدی مدیر تولید و مسئول تدارکات برنامه هم که از دو روز قبل مشهد بود؛ پیش ما اومد. پسر سبزه و زبر و زرنگیه. لباس و رفتارش شبیه جنوبی هاست ولی حسین میگه ترکه آخر فهمیدم یزدیه. آخه موهاش هم کوتاه و فره! ناهار خورد و احوالپرسی کرد و رفت دنبال کارا.

بعد ناهار خوردیم که اصلا غذای فرودگاه خوب نبود. یکی هم اونور داشت با مسئول فرودگاه دعوا میکرد. وضعیتی بود. ساعت 5 و نیم پرواز اونا نشست و ما یه سری فیلم هم تو برگشت گرفتیم. یه ون گرفتیم و رفتیم محل اقامتمون که تو جای باحالی گویا در بالاشهر و در محل اسکان وزارت ارتباطات بود. 

عصری هم تا شب با بچه های مشهد همه رفتیم پارک ملت مشهد و یکم گشتیم آخر شب هم ما از خستگی مرده و زنده بودیم من که نفهمیدم گویا رفته بودیم طرقبه و آش خورده بودیم. حسین هم دعوا مون کرد که کلی خسته شدیم. ولی خیلی خوش گذشت.



سوئیت
محل اسکان

فرودگاه تهران

دسته گل انجمن مشهد

یک روز مانده - 22-2-91 جمعه


خونه بودم. صبح با یه وضعی پاشدم. یه ساک ورزشی تراولینگ (از اونایی که ورزشی اند ولی دسته ی بیرون بیا داره) که فربود دیروز برامون یکی یدونه گرفته بود رو باید می بستم. 
دو سه روزی بود خونه نیومده بودم. مادر زحمت کشیده بود وسایلی که به فکرش رسیده بود یه جا چیده بود. هر کاری کردم حتی نصف وسایل هم تو اون ساک ورزشیه جا نشدآخر سر قرار شد یه چمدون اضافی برا وسایل بیارم و وسایل واقعا ورزشی رو بذارم تو ساک ورزشیه.
عجب اوضاعی بود.
مطمئنم کلی از وسایلم جا مونده. هیچ حس خوبی ندارم. تازه فهمیدم یخچال ماشینی هم برای دارو هام جور نمیشه. مجبورم با یخ اینور اونور ببرم. هه! پوستم کنده است.
ظهر با کلی بدبختی وسایلم رو به خونه حسین بردم کسی نبود. سینا هم چند دقیقه بعد اومد با کیسه خواب و کوله پشتی ای که خریده بود. گویا عماد که رسونده بودتش، پایین منتظر بود که پوستر بگیره ازش.
عماد مرد جوان با ریش پروفسوری و کوهنورد وسنگ نورد قابلیه. همچنین فروشنده ی لوازم کوهنوری هم هست. ما بعضی وسایلمون رو از خریدیم که خیلی بهمون لطف کرد و الان دیگه دوستمون شده.

قرار شد همه وسایلمون رو بیاریم خونه حسین. و فقط ساک ورزشی رو ببریم تو هواپیما و باقی وسایل رو بدیم با ماشین برامون بفرستن؛ بنابراین مجبور شدم وسایلم رو جابجا کنم تو ساک ها که تا باقی وسایل بیاد من لباس داشته باشم تو مشهد.

امروز وقت شد با سینا یکم روی سایت کار کنیم. یه سری پوستر و بروشور برای بچه ها گذاشتیم کنار که بدیم بهشون. حسین اومد خونه و در اولین اقدام لباس های تمرین دیروز رو از ماشین درآورد و روی بند پهن کرد. همچنین وقت شد یکم با هم در مورد برنامه صحبت کنیم. حسین خیلی نگران بود. انگار فیلمبردار مناسب برای کار هنوز پیدا نکرده بود و مدام داشت زنگ میزد.
من و سینا ساک مون رو جمع کردیم ناهار هم یه ساندویچ دوباره زدم. بعد از کلی گشتن دنبال وسایل و جدا کردن و اسم نوشتن تو یقه ی لباس ها بالاخره کار من تموم شد. البته چند قلم کم داشتم که چون صبح با ماشین اومده بودم. پدر و مادر من میخواستن برای بردن ماشین بیان. منم کم و کسرم و گفتم بیارن.
ساعت 8 بود که مادرو پدرم اومدن خونه حسین تا وسایل و جابجا کنن. از نیم ساعت قبل به جمع وری خونه مشغول بودیم. یه سری خوراکی هم آورده بودن با کلمن آبی بزرگ برای حمل غذا و این داستانا. بیشتر میخواستم خونه ای رو بهشون نشون بدم که این چند وقته نیمی از زندگی من اونجا سپری شده بود. اصولا یکی از کارهای من تو زندگی درآوردن اطرافیان از نگرانیه.

دوستان دیگه ام بهم پیغام دادن که ببینمشون. شب یه سری بهشون زدم دیداری تازه کردیم. شامی خوردیم و آخر دوباره من رو به خونه حسین رسوندن. بارون وحشی ای گرفته بود. همسایه داشت وارد ساختمون می شد که دویدم و از لای در مث گربه رفتم داخل. 

فربود در و برام باز کرد. داشت وسایلش رو جمع و جور میکرد. یکم با بچه ها شوخی کردیم. فربود یه کوله پشتی پر از شکلات و پاستیل و آجیل همراهش آورده بود رو به من نشون داد. فربود
 انگار امشب حس خاصی داره و همش تو هوای آزاده. سینا هم از دور داره به تلویزیونی که صداش کمه نگاه میکنه... حسین هم طبق معمول خونه نیست. رفته بود دنبال گرفتن وسایل تصویربرداری. این حس خوب رو دوست دارم.

فردا روز خاصیه بچه ها زنگ میزنن و این استرس کار رو بیشتر میکنه. امیدوارم هیچ مشکلی پیش نیاد.




روی بروشور

پشت بروشور

پوستر برنامه

2012/05/11

دو روز مانده - 21-2-91

دو روز مانده- پنج شنبه 21-2-91


امروز آخرین روز اداری قبل رفتن به مشهد بود. و به طبع روز شلوغی. صبح بنا بود مستند سازی به نام آقای نصیری با اکیپش از تمرین ما فیلم بگیرن. آقای نصیری مردی جا افتاده و به معنای واقعی کلمه در سیرت و صورت مهربانه. صورت شش تیغ موی کوتاه و تیپ اسپرت.
قرار ما ساعت 6 بود. صبح رو میگم. از اونجایی که همه دیر خوابیده بودیم. ساعت 5 موبایل من آلارم داد و من با عربده ای ناامیدانه حسین و سینا رو صدا کردم..... ساعت 6 با زنگ درب خانه همه پریدیم و من و سینا که وسط حال خوابیده بودیم رو انداز و تشک رو داخل کمد چپوندیم.
چند دقیقه بعد آقای نصیری با دو مرد وارد شد. یکی فیلم برداری به نام میثم با کلاه کپ و موی فر و دومی جوونی معمولی با تیشرت یقه دار و موهای ساده (ازینایی که همه جا هست).


وقتی ما داشتیم لباس ها رو عوض میکردیم فربود هم از راه رسید. اولین بار بود که با لباس های کامل و جور تمرین می کردیم. شامل دستمال سر؛ شلوار جذب دوچرخه سواری کفش دوچرخه سواری دستکش و پیراهن که روش آرم "همراه اول" و پشتش جمله ی "با ورزش سبک و مداوم بر ام اس غلبه میکنیم." خورده.


از آماده کردن دوچرخه ها تا بیرون رفتن از خونه ازمون فیلم برداری شد و در راه هم از داخل یک 206 نقره ای در کنار ما حرکت می کردند و گه گاه تصویر می گرفتند.


بخاطر کار های اداری این چند وقته نتونسته بودیم تمرین کنیم و این تمرین کمی جوندار بود. (سنگین تر) از باغ فیض وارد اتوبان ستاری شدیم بعد وارد حکیم و بعد از بلوار تعاون (فکر کنم) به سمت استادیوم آزادی پیچیدیم و وارد اتوبان تهران-کرج شدیم. و از خروجی اصلی وارد چیتگر.


پیست دوچرخه سواری چیتگر حدودا 5.5 کیلو متره که ما از اول ورودی درب اصلی وارد می شیم اونجا یه غرفه ی اجاره دوچرخه داره و یه بوفه چند قدم اونورتر هم سرویس بهداشتیه.


قبل از سال قرار بود پوستر هامون رو به غرفه های اجاره دوچرخه در چیتگر بدیم. اولین کارمون هم همین بود. مرد جوانی که من در مورد کارمون بهش توضیح دادم بعد از تحویل پوستر حسابی جا خورده بود. فکر میکنم از اونور سال تا حالا این دوستان جابجا شده باشن.


به پشنهاد ما برای فیلم برداری در مسیر پیست بنا شد آقای نصیری و میثم با یک دوچرخه ی دونفره (اصطلاحا ماه عسل) دنبال ما بیان. قبلش من و فربود تست کردیم خیلی حال داد به نظرم کیفش بیشتر از دوچرخه معمولیه فقط مشکل اینه نفر پشتی هیچ چی نمی بینه! البته من مشکل ندارم اون پشت کتاب میخونم.
یک بارم با سینا تست کردیم؛ سینا و حسین نتونستن با هم برن بس که مسخره بازی در میارن!


زیاد فیلم مستند نبود چون چند بار به ما حرکت دادن و کلا در اختیار اون ها بودیم. اواسط پیست هم یه موتور پیدا کردند و در حال حرکت در پیست از ما فیلم گرفتن. از این تریپ هایی که از دور بیایم واونا باشن وما بریم هم فیلم گرفتن.


فربود بخاطر همین توقف ها و برنامه ها یک جا که من از بغلش یهو رد شدم همین باعث شد تعادلش رو از دست بده و چون یادش نبود بخاطر کفش پاهاش تو رکاب قفل شده. زمین خورد. اولش نفهمیدیم ولی گویا زخم پاش همچین کوچیک نیست. حسین و فربود تصدیق کردن که چه خوب شد شلوار پاره نشد.


در این گیر و دار خبرنگار همشهری جوان که از دیروز هماهنگ کرده بود رسید چیتگر و ما هم بعد از بیست دقیقه دوباره به اول پیست برگشتیم. دو نفر بودن یه مرد لاغر اندام سبزه با کلاه بیس بال و تیپ اسپرت که تا آخر داستان هم حرف نزد و یه خانم خبر نگار که با مانتو سبز و شال بنفش (یا برعکس) اومده بود.
روی یکی از نیمکت های پارک نشتیم از این نیمکت میز دارا که دو طرف میشه نشست. چقدر هم کثیف بود. مصاحبه رو شروع کردیم من زیاد راضی نبودم چون تمرکز کافی نداشتم. دوست دارم بهش بگم بذاره برای بعد از برگشتن چاپ کنه ولی بچه ها راضی اند.
آقای نصیری و بر و بچ هم که تو سربالایی های پیست بریده بودن وسط مصاحبه به ما رسیدن و فیلم گرفتن باز در این گیر و دار عکاس مجله همشهری هم اومد. پسر لاغر بلند قد با موهای فر بلند که از پشت بسته بود و ریش بلندش که تا بالای تیشرت سفیدش اومده بود. روی تیشرتش هم طرح اسکیس شکلی بود. کنار ایستاده بود تا مصاحبه تموم شه.


بعد از مصاحبه نوبت عکاسی شد از تو کوله ی عکاس یه دوربین کنون بیرون اومد که لنز سفید حرفه ای درازی داشت. کلی حصودی کردم. بعد هم چند بار یه مسیر رو چهار تایی کنار هم به سمت عکاس اومدیم که بلاخره موفق شدیم. یه سری عکس هم پیاده از دوچرخه انداختیم با ژست های با نمک. و بعد هم داخل غرفه ی اجاره ی دوچرخه؛ لابلای اون همه دوچرخه رفتیم و عکس انداخت ازمون که قرار شد همه رو بهمون بده.


میثم گیر داد که تو مسیری که از ما جا موندن میخواد یه سری تصویر از حرکت ما بین درختا بگیره که با اینکه دیرمون شده بود رفتیم و دوباره گرفت. در آخر هم از همه خداحافظی کردیم و من اول از همه بعد سینا و بعد حسین و فربود به سمت خونه رکاب زدیم.


اون آخرا من و سینا برای تنوع بجای دور زدن از زیر پل اشرفی از پل عابر رفتیم که دوچرخه ها رو کول کردیم. بعد هم دیر تر حسین و فربود رسیدیم. همیشه من با طناب سینا روی پل عابر رفتم.


رسیدیم خونه اول رفتیم استند های تبلیغاتیمون رو که پیک به سوپر روبروی خونه تحویل داده بود گرفتیم بعد سریع رفتیم داخل.


ساعت یازده و نیم با هفته نامه سلامت میرداماد قرار داشتیم. وقت نبود فقط سینا دوش گرفت لباس عوض کردیم و پریدیم تو ماشین خیلی ترافیک بود در نهایت 12 و نیم رسیدیم در مجله که مصاحبه گرمون رفته بود و زنگ زدیم گفت تلفنی مصاحبه می گیره. اونجا بود که من فهمیدم بعد از دوچرخه موبایلم و خونه جا گذاشتم.


خیلی خسته و عصبی بودیم بچه ها تو راه خوابیدن من و حسین هم حرف زدیم یکم. فربود میخواست بره پاساژ علاالدین و منیریه ساکها مون رو تحویل بگیره یه سری تیشرت آرم دار و جوراب هم سفارش داده بود که به پیشنهاد من دادیم پیک بیاره خونه فربود هم رفت پی کارش. دلم گرفت پاش درد میکرد.


وقتی از میرداماد به خونه برگشتیم من از روبروی خونه یه ساندویچ گرفتم حسین هم یکی دیگه گرفت سینا رفت بالا روی مبل خوابید و ما هم بعد از خاموش کردن آلارم معده ولو شدیم. من بازم گشنه بودم که سوپ درست کردم همه خواب بودن چقدر بی مزه بود.


عصر با سینا رفتیم تولد یکی از دوستان. چند تا پوستر و بروشور بردیم. آخر شب هم من رفتم خونه که ساک ام رو ببندم.


همشهری جوان
چیتگر

2012/03/01

دفترچه تلفن

استرس صفر!   تجربه ی جدید من.

دلم میخواد یکم برای اونچیزایی که برام می مونن کار کنم( عجب جمله ای!)
کمک کنید؛
مثال میزنم:

تغییر دکوراسیون اتاق ؛ ساخت چیزای جالب برای خودم و این کارا!
فعلا دارم پازل هامو قاب میکنم؛ قدم بعدی هم ساخت (یا خرید) یه سری وسایل چوبی کوچیک برای میزمه.


+دوچرخه سواری؛ مشکلات سایت؛ شب عید از دغدغه های این روزامه!
+اسکار این دفعه خیلی چسبید؛ بجز جدایی هیچ کدوم رو ندیده بودم.
+شبا یه کسی هست میاد پایین خونه ساز میزنه! خیلی میچسبه گاهی!
+ما یه رسمی داریم به نام تعویض دفترچه تلفن خونه! خیلی خوبه یه مرور آدم هاییه که خانوادگی میشناسیم.

2012/02/13

پنجره! تلویزیونی رو به زندگی.

تنظیم فشار زندگی با میزان تحمل یکی از کارهای روزمره منه.




من تازه فهمیدم خوردن یک سیب بدون دغدغه تو نیم ساعت چقدر لذت بخشه.
من تازه فهمیدم خاروندن کمر بدون اینکه فکر کنم باید سریع برم جایی چقدر ارزش داره.
من تازه فهمیدم از پنجره های قطار زندگی بیرون و نگاه کردن چقدر میتونه هیجان انگیز باشه.

تصمیم گرفتم خودم رو آموزش بدم که اخلاق بهتری داشته باشم و همه ی لحظاتم رو با ارزش بدونم خصوصا اونایی تا قبل از این مرده بحساب می اومدن.

 پینوشت (کمی صبوری کن)
+ شاید یکی از دغدغه های من این باشه که هر روز به تو ثابت کنم کجا هستی! اصولا تو احتیاج داری بدونی
در کدام بخش از بدن من قرار داری و اگر لازم باشه مث یک کوهنورد که در کوهستانه هر 10 دقیقه چک
کنی؛ من این رو خیلی لذت بخش می دونم و همیشه بدون اینکه مسخره بازی در بیارم با حوصله و صادقانه
بهت توضیح میدم که 8 تا! اونم از 9 تا! هر بار برای خودم مرورش میکنم و این برای خودم خیلی خوبه.

+ نمی دون تا الان چند بار این رو گفتم اما تو زندگی من کم نیستند کسایی که بی دلیل خیلی در ذهن و قلب من جا
میگیرن! و من اونا رو از همون لحظه ی نخست دیدار؛ پیدا میکنم.


2012/01/24

انتخاب


بعد از هر انتخاب؛ بخشی از وجودت ، بر سر دوراهی خواهد ماند.



2011/12/30

از اون جا که نشستی دست تکون بده برام.

از عادت های دوران نوجوانیم آهنگ گوش دادن شب ها بود.
قبل از آشنایی با تو هر شب و بعد از اون گه گاهی
همراه آهنگ ها زمزمه می کنم و حس میگیرم .
گاهی خودم رو خواننده ای تصور میکردم که داره روی سن سالن بزرگی میخونه
و معشوقه ای داره که خودش از علاقه من خبری نداره و همراه خانواده اش به
برنامه من می اد.

همیشه سعی میکردم بهترین اجرا ها رو داشته باشم.
تا وقتی با تو دوست شدم که دیگه اون معشوقه رو گذاشتم کنار.
اخلاقی هم نبود.

یکی از بهترین هاش هم اجرای مردونه ی دووله آموره بود. خصوصا اونجاش که میگه:
آنادر نایت ویتاوت یو بی آیم گانا کریزی!


+همیشه فکر میکنم اگر بنا بود کارگردان یا نویسنده ی کنسرت های آدم های بزرگ باشم
کلی ایده دارم برای اجراشون. حداقل خیلی بهتر از این خز بازیا! کلی طراحی صحنه کلی سناریو
برای آهنگ ها تو ذهنم میاد. (شغل آقا داماد چیه؟ کارگردان کنسرت اند.!)

2011/12/29

نقطه ی مرکزی


دارم فکر میکنم باید بهترین جا و بهترین لحظه رو پیدا کنم

اونجا وایستم و تصور کنم اینجا منطقه ی منه! و فریاد بزنم و بگم خدایا متشکرم. خدایا ممنونم.

خوشی زیر دلم نزده شاید تو سخت ترین برهه ی زندگیم باشم اما حس میکنم دلیلی برای اینه
حس میکنم باید ادامه بدم و از حرکت قطار لذت ببرم.

+حوس کریس دی برگ کرده بودم خیلی چسبید.

+عینکی شدم.