2010/12/18

I am not guilty.



از دست تو خسته ام ولی باید که
یک  چند  مدارا  بکنم  شاید  که
بهتر بشود  رابطه مان,  اما  نه
انگار  تو  هم  بدت  نمی آید که 
دکتر رضا کیاسالار 


+ محرم رو دوس دارم آدم ها به هم نزدیک تر میشن.
+ جدا بدون اعتقاد چه سخته زندگی کردن. آدم زیر بار میشکنه.
+ این بار صدم. دیگه فیلمی که آخرش بد باشه به من ندید. (خسته ام)
+ امروز ارائه مقاله داشتم. استرسم وقتی که مطالب از قبل آماده رو ارائه میدم
بیشتر از وقتی بود که پرس و پاسخ انجام میشد. (سخنرانی در خانواده ارثیه)

+ مطلب مهم:
بعضی دوستان به من عکس های قمه زدن رو نشون میدن
یا از سرو صدای دسته جات عزاداری و مزاحمت هاشون
به من اعتراض میکنن : « ببین این دین شماست »
و من چقدر حرف دارم که بزنم که بگم اصلا قضیه
این چیزا نیست. یه عده بد فهمیدن بابا این اون نیست و
این حرفا(کلی حرف دارم)... اما چه حیف که اخیرا
معترض دوس نداره جواب طرف مقابل رو بشنوه.

2010/12/07

داستان یک بیگانه



 وقتی خواهرم کنکور داشت عادت داشت منو جلوش بنشونه و کلمات سخت زیست شناسیش رو به من بگه یادمه اسمم "آرتیکولار" بود. از بچگی (این اخلاق رو از مادرم به ارث بردم) کرم کتاب بودم و حتی کتاب های بی ربط خواهرم رو هم می خوندم. هنوز هم کتابی در خانه نیست که من ناخنکی بهش نزده باشم.

و جرقه ای که مرا به اوج برد.
مقدمه ی کتاب های کنکور خواهرم  نوشته ی کسی بود که زندگی رو به من آموخت.
پدر معنوی من.
ف.بیگانه
از اونجا شد که شب و روز من شد بیگانه
دکتر بود. قلم زیبایی داشت به من شازده کوچولو رو نشون داد. با شاملو آشنام کرد
از فروغ نوشت از ساختن اندیشه گفت از درخت کاری گفت از اهدای خون
یادم داد آدم ها رو به موفقیت هاشون نبینم. آدم رو به ذاتشون دوست داشته باشم
اون روز که همکلاسی خوبم  با خط خوش نوشت:




فهمیدم اونم با ف.بیگانه آشنا شده 
و بعد ناگهان رفت.
و من شدم
ع.بیگانه
هیچ وقت نشد بهش بگم:
"فرهاد خان شما شخصیت من رو ساختی
و اگر من چیزی شدم (یا بشم) همیشه وام دارت خواهم ماند."

این هم یکی از اون مقدمه ها:

"و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یکجا می نشیند و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند، و تا شامگاهان همچنان روی بر او می دارد و با او می گردد. آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند "آفتابگردان"!
و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد "حقیقت" بود، آفتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت پنداریم و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روئیدن گرفته بود، که: "ای کاش می توانستیم آنگونه باشیم".
و اگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت!"

ف.بیگانه
+ چقدر جالب شد که یکدفعه یادش افتادم. شنیدم رفته آمریکا
یا بعضی هم گفتن ایرانه هر جا که هست خدا حفظ اش کنه تاثیر گذارترین آدم زندگیم بود.
+این دستخط دوستم نیست ها!
+کلا از ارتباط گرفتن با آدم های مشهور خوشم نمیاد.
مشکل اینجاست که اینقدری که ما میشناسیمشون اونا از ما چیزی نمیدونن
+این قهوه خانه ی آذری در خ ولیعصر میدان راه آهن پدر ما رو در آورد.
اونقدر خوبه که مجبورم میکنه ماهی یکبار این همه راه رو بکوبم برم اونجا.
همین رو بگم که خاتمی (سران فتنه) مهمان های خارجی اش رو می برده اونجا 
+این مختارنامه هم با این دیالوگ های طوفانی ش منو به وجد میاره. از دستش ندید.
مختار: وقتی بتوانی گریه کنی یعنی هنوز اندک غیرتی برایت باقی مانده. پس می توانیم مثل دو مرد با هم صحبت کنیم.
باورتون میشه این دیالوگ کاملا ایرانیه و به دل میشینه از صدا و سیما ی ما پخش شه؟

2010/11/19

Now maybe you're right and maybe you're wrong

خطر از بیخ گوشمان گذشت
از اول نوزادی که چند ماهی زیر دستگاه بودم و
تا این اواخر که بیماری های ناشناخته و شناخته
به سراغمان آمد. این یکی دیگر نوبرش را آورده
بود.
حمام کردن برای من با دوش گرفتن دو معنی جدا
دارد. هیچ وقت این دو را با هم قاتی نکردم.
شمال رفتن (خصوصا این سال ها) برایم دوش
گرفتن و خستگی گرفتن زندگی شده. چه خوش
گذشته این چند سفر آخری...




+ نمی دونم راجع به کت استیونز نوشتم یا نه خیلی دوسش دارم.
+ عکس های وبلاگم قبلا هویتش بود.
عکس میذارم.
+ نمی دونم چرا نوع نوشتنم اینطوری شد. هیچ مشکلی نیست.
+کتاب قطور و وراجی از ماجراهای کلیسایی به سبک
"راز داوینچی" در دست دارم کشش اون رو نداره ولی خوب
من عاشق وقتی ام که ژانر تاریخی با ژانر پلیسی تلفیق میشه.

2010/10/21

زمانی برای مستی اسب ها

برای رسیدن به وسیله احتیاجی نیست!
کافیست که عاشق رفتن باشی!


سایت مردی که جدیدا شده الگوی فکری من!
http://attitudeisaltitude.com/
زندگی بدون محدودیت!

2010/10/06

پزشکی اومانیسم یا خداپرستی؟

باید زود تر از این ها می اومدم.
در هر حال از علاقه ذاتی من به بچه که بگذریم
بیماری بچه های کوچیک برام بسیار ناراحت کننده است.
در این پست ویدئویی آوردم که هر جور شده ببینیدش 50 ثانیه بیشتر
نیست و من اشک از چشمام نا خود آگاه اومد. و واقعا صحنه ی امید
-وار کننده ایه!

این ویدئو

توضیح لینک:
این بچه ی 8 ماهه ناشنوا بدنیا اومده و دکتر ها با یه عمل جراحی و
گذاشتن گوشی خاصی تونستن کاری کنن که فعلا بشنوه.
اولین چیزی که بچه می شنوه صدای مادرشه که بهش سلام میکنه
واکنش بچه رو ببینید...

2010/08/19

زمانی چند بر وبلاگ ما گذشت و ما بلاخره به ترکیب کودکی مان رسیدیم.
 چقد خوبه چند روزیه که تو خونه ام و ریلکس کردم آرامش محض!
تلویزیون مان هم سوخت و دیگه شب ها با کتاب و روزنامه و حرف زندگی میکنیم.
بد نیست تجربه کنید.

2010/07/31

1000 روز گذشت

 و بیش از این ناشناخته نماند قیصر 

  • او که می توانست به آسانی از جایزه وسوسه کننده کتاب سال بگذرد تا مبادا سیاستی سخت گیرانه را تایید کرده باشد ، او که عمری سربلند زندگی کرد تا مستقل و یگانه بماند و او که هرگز شعرش را به نام و نان و مقام نفروخت ، شایسته مراسمی از جنس خودش بود با حضور آدم هایی از جنس خودش و حرف هایی از جنس حرف های خود او.






  •  پای همین تخته سیاه می‌ایستاد.طنز می‌گفت.شعر می‌خواند‌. درس می‌داد و اسم‌های ممنوعه‌ای مثل شاملو و فروغ و هدایت را بر زبان می‌آورد.آخر کلاس شعرهایم را می بردم برایش تا بخواند و گاه داستان‌هایی کوتاه.با حوصله می‌خواند و بدون ‌تبختر اکثر استادان ادبیات گپ می‌زد و توضیح می‌داد.گاهی حتی به نرمی در کار آدم دست می‌برد و خیلی بهترش می‌کرد.حالا همه اینها هم در هاله‌ای دلپذیر از دود سیگار معروفش به یادم می‌آید.این را قبلا هم گفته‌ام راستش اصلا علاقه من به سیگار از همان‌جا شروع شد.

  • زیر آن هیکل تنومند دلی بود که زود ابری می‌شد و امیدوار بود. یادم هست سال هفتاد و شش سر برنده‌ی انتخابات با هم شرط بستیم. قیصر برد و من یک جلد کتاب "انسان طاغی" باختم! بعدها که دوباره پیداش کردم داشتم پیام تلفنی می‌گذاشتم که گفت:"الو الو الو الو صبر کن. تا این گوشی را پیدا کنیم طول می‌کشد." بعد گفت که دارد برای عمل پیوند کلیه می‌رود. گفتم خوب می‌شود. گفت: خاطره نشیم! و حالا قیصر خاطره شده. خاطره ی نشستن روی سکوهای سنگی داخل دانشکده و سیگار کشیدن. 


+ نوشته ها از:

+ مراسم با شکوه آشتی کنان من و آرایشگر محل؛ بزودی برگذار می گردد.

2010/07/21

و هنوز چیزی به زندگی ادامه می دهد!

خدمت شما عرض کن که... کی گفته ؟!؟

من خیلی هم هستم. بزودی در محافل حضور به عمل خواهم رسانید.

پیشنهادات زیادی برای تابستان خود را چگونه بگذرانیم به شرح زیر دارم:

- نقاشی یک مهد کودک خیریه در میدان ارتش (نزدیک فرمانیه)
- حضور در غرفه ی یک شرکت خفن در نمایشگاه صنعت ساختمان در مرداد بعنوان مشاور
-کار در شرکت فوق بعنوان طراح نما های بتن رنگی (خارجیه... خوشم میاد)
- سفر به قلب هندوستان شامل (فیل سواری در جنگل؛ و دیدار از ساخته ی مرحومه تاج محل)


خلاصه خیلی فعال تابستان را از مرداد آغاز خواهیم کرد.

+ دوستان گرامی! شخصا طی تماس خدمت تک تک شما خواهم رسید
فکر نکنید من از اون بی معرفت هاشم.
+ نزدیک بود چند روز پیش تمام 600 کانتکت موبایلم رو از دست بدم. لحظات تلخی بود.

2010/06/30

چرا یه باربارا استریسند نداریم که

Life is a moment to space
When the dream is gone
it's a lonelier place

I kiss the morning goodbye
But down inside, you know we never know why
The road is narrow and long
When eyes meet eyes and the feeling is strong
I turn away from the wall,
I stumble and fall, but I give you it all

Chrous:
I am a woman in love
And I'd do anything to get you into my world and hold you within
It's a right, I defend, over and over again
What do I do?

With you eternally mine
In love there is no measure of time
We planned it all at the start
That you and I live in each other's heart
We may be oceans away
You feel my love, I hear what you say.
No truth is ever a lie,
I stumble and fall, but I give you it all.

(Chrorus)

Ooooh Yes I am a woman in love and I'm talking to you,
You know I know how you feel, what a woman can do.
It's a right, I defend, over and over again.
What do I do.
I'm a woman in love
And I'll do anything to get you into my world
And hold you within
It's a right I defend ....
و یه مایکل بولتونی که در جواب

When a man loves a woman
Can't keep his mind on nothing else
He'll trade the world
For the good thing he's found
If she's bad he can't see it
She can do no wrong
Turn his back on his best friend
If he put her down

When a man loves a woman
Spend his very last dime
Tryin' to hold on to what he needs
He'd give up all his comfort
Sleep out in the rain
If she said that's the way it ought to be

Well, this man loves a woman
I gave you everything I had
Tryin' to hold on to your precious love
Baby, please don't treat me bad

When a man loves a woman
Down deep in his soul
She can bring him such misery
If she plays him for a fool
He's the last one to know
Lovin' eyes can't ever see

When a man loves a woman
He can do no wrong
He can never own some other girl
Yes when a man loves a woman
I know exactly how he feels
'Cause baby, baby, baby, you're my world

When a man loves a woman.....

+ اگه کسی قرار شد زندگی من رو بازی کنه حتما اندی گارسیا باشه!!


2010/06/12

1000 بهونه داری!


بچه تر که بودم این بودم! موهام همین رنگی بودا...
این آقا گابریل باتیستوتاست! یه بازیکن فوتباله! خیلی دوستش میداریم. یادمه یه آرشیو
1000 عکسی ازش داشتم. اون موقع هزار تا خیلی بود. اونم با دایل آپ !!!
به نظرم بحث تکنیکی فوتبال در این وبلاگ با شما خوانندگان محترم بی فایده است
اما حالم از طرفداران ایتالیا بهم میخوره.
طرفداری از ایتالیا مث این می مونه که باز هم مث بچگیت بگی میخوام خلبان بشم.

+ وقتی قبل بازی نری دستشویی باید 45 دقیقه با استرس مضاعف فوتبال ببینی!

+ رفیقم میگفت وقتی ماهواره شون شکیرا پخش میکنه باباش رو سر تلویزیون شاباش می ریزه
میگن یه آهنگ جدید برای جام جهانی داده ...؟!

+ این آقا رو فکر نکنید چون خوش تیپ دوستش میداریم.
بیش از 400 گل زده و بهترین گلزن آرژانتینه حتی از مارادونا بهتر