2011/02/01

به بهانه ی تو


یه سری موسیقی ها هست که ارزششون بیشتر بخاطر
مکان و فضاییه که گوششون دادیم. و شاید خود اون آهنگ
برای کسی دیگر آنچنان جذاب نباشد.

این موسیقی ها ربطی به ملیت نداره و ممکنه حتی آدم زبان
اون تکس رو ندونه!
آهنگ عایشه یا Aiche یا Aisha
یکی از همین هاست. دانلودش با خودتون چون من لینک
فیلتر نشده ندارم...
همین رو بگم که این آهنگ ابتدا در آلبومی به نام صحرا
توسط دورگه ای فرانسوی به دو زبان فرانسه و عربی
خونده شد... به نام چاب خالد
الان واقعا معلوم نیست چندین و چند بار خونده شده و به
چند زبون خونده شده...

این http://en.wikipedia.org/wiki/A%C3%AFcha
توضیحات ویکی پدیا در مورد این آهنگه!

نسخه ی فرانسویش رو به بهانه ی زیبایی آهنگ های
فرانسوی به شما تقدیم میکنم.
(متاسفانه من بدون فیلتر شکن نتونستم لینکی پیدا کنم)

+پروژه های نهایی دانشگاهی دارو منو به زانو در میاره!

+به این نتیجه رسیدم که اعتماد به نفس کلیدی ترین چیزیست
که باید هر انسان داشته باشه. دنبالشم.

+blackmoresnight از این گروه آهنگی شنیدید؟
بسیار مورد پسنده!!!

2011/01/14

دنیا های موازی


نمی خوام بگید با همه چیز مخالفت میکنم
ولی خداوکیلی inception جزو top 10 نبود.
سر یه فیلم تو سینما دوستم بهم گفت:
"ببین چقدر قشنگ حس دلهره و اضطراب رو نشون میده"
خواستم بگم تو اصلا نباید بفهمی اینو...
همین نشون میده طرف مصنوعی بوده.

دی کاپریو (با وجود بازی تو فیلم های اسکورسیزی) هنوز نتونسته
جا بندازه خودشو.
مث "بهرام رادان" خودمون می مونه.
مارلون براندو هم چهره ی (بچه ژیگولی) داشت. برای اینکه بهش
نقش های اینطوری ندن دماغش رو میشکنه.
به نظرم داستان فیلم اسکاری بود و قابل توجه اما جا داشت جور دیگه
ای نوشته بشه مثل فیلم ماتریکس که چطور شما با دنیای دیگه ای آشنا
میشید ولی حداقل گیج نمی زنید که چی شد چی بود؟
2 ساعت و نیم زمان کافی بود برای جا انداختن موضوع؛ البته پایان بندی
خوبی داشت هر چند نولان (کارگردان) نتونسته بود تحمل کنه و نظر خودش
رو در مورد فیلم نده.
در مجموع  به کسایی که به سلیقه من اعتقاد دارن میگم:
برای دیدن فیلم های روز  انتخاب عالی و در خور توجهی است.
اما بعنوان اینکه حتما ببینید .... نه آش دهن سوزی نیست.
به این آمریکایی ها توجه نکنید IMDB بی خودی شلوغش میکنه.


+ موضوع مهران مدیری و جنبش سبز و اینا واقعا مسخره اس
هیچ لذومی نداره هر کسی رو با خودمون یا با دشمن بدونیم. آدم ها خاکستری اند.
+ چقدر من از سیگار بدم میاد. دارم خسته میشم.
+دیروز با پدر به این نتیجه رسیدیم که کلا تو ایران کار سیاسی
رو یا نباید شروع کرد یا باید تا ته اش رفت. که من شروع نمیکنم.
+روم نمیشه به مادرم بگم تو که بلد نیستی ماهی درست نکن!

2010/12/28

Troops surprising loved ones.

عزیزان ما
کسانی که دوستشان داریم همه ی آنچه هستند داریم.
این ویدئو رو ببینید.
مدت زیاده ولی کاملا ارزشش رو داره
من که نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم.
ازدستش ندید.

لینک یوتیوب

توضیح: این فیلم تکه های ضبط شده از اولین واکنش کودکانی است که پدرشان
از جنگ عراق به آمریکا باز می گردند. صحنه ها بسیار تاثیر گذارند.


2010/12/18

I am not guilty.



از دست تو خسته ام ولی باید که
یک  چند  مدارا  بکنم  شاید  که
بهتر بشود  رابطه مان,  اما  نه
انگار  تو  هم  بدت  نمی آید که 
دکتر رضا کیاسالار 


+ محرم رو دوس دارم آدم ها به هم نزدیک تر میشن.
+ جدا بدون اعتقاد چه سخته زندگی کردن. آدم زیر بار میشکنه.
+ این بار صدم. دیگه فیلمی که آخرش بد باشه به من ندید. (خسته ام)
+ امروز ارائه مقاله داشتم. استرسم وقتی که مطالب از قبل آماده رو ارائه میدم
بیشتر از وقتی بود که پرس و پاسخ انجام میشد. (سخنرانی در خانواده ارثیه)

+ مطلب مهم:
بعضی دوستان به من عکس های قمه زدن رو نشون میدن
یا از سرو صدای دسته جات عزاداری و مزاحمت هاشون
به من اعتراض میکنن : « ببین این دین شماست »
و من چقدر حرف دارم که بزنم که بگم اصلا قضیه
این چیزا نیست. یه عده بد فهمیدن بابا این اون نیست و
این حرفا(کلی حرف دارم)... اما چه حیف که اخیرا
معترض دوس نداره جواب طرف مقابل رو بشنوه.

2010/12/07

داستان یک بیگانه



 وقتی خواهرم کنکور داشت عادت داشت منو جلوش بنشونه و کلمات سخت زیست شناسیش رو به من بگه یادمه اسمم "آرتیکولار" بود. از بچگی (این اخلاق رو از مادرم به ارث بردم) کرم کتاب بودم و حتی کتاب های بی ربط خواهرم رو هم می خوندم. هنوز هم کتابی در خانه نیست که من ناخنکی بهش نزده باشم.

و جرقه ای که مرا به اوج برد.
مقدمه ی کتاب های کنکور خواهرم  نوشته ی کسی بود که زندگی رو به من آموخت.
پدر معنوی من.
ف.بیگانه
از اونجا شد که شب و روز من شد بیگانه
دکتر بود. قلم زیبایی داشت به من شازده کوچولو رو نشون داد. با شاملو آشنام کرد
از فروغ نوشت از ساختن اندیشه گفت از درخت کاری گفت از اهدای خون
یادم داد آدم ها رو به موفقیت هاشون نبینم. آدم رو به ذاتشون دوست داشته باشم
اون روز که همکلاسی خوبم  با خط خوش نوشت:




فهمیدم اونم با ف.بیگانه آشنا شده 
و بعد ناگهان رفت.
و من شدم
ع.بیگانه
هیچ وقت نشد بهش بگم:
"فرهاد خان شما شخصیت من رو ساختی
و اگر من چیزی شدم (یا بشم) همیشه وام دارت خواهم ماند."

این هم یکی از اون مقدمه ها:

"و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم آمدنش از کدامین سو بود. می دیدیمش که هر روز از سحرگاهان یکجا می نشیند و بالا آمدن خورشید را نظاره می کند، و تا شامگاهان همچنان روی بر او می دارد و با او می گردد. آنگاه تازه دانستیم که چرا به او می گویند "آفتابگردان"!
و از آنجایی که خورشید در اسطوره ها نماد "حقیقت" بود، آفتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد؛ نه به آن نشان که خود را حقیقت پنداریم و نه حتی به آن توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم؛ بلکه تنها به نشان آرزویی که در سویدای قلبمان روئیدن گرفته بود، که: "ای کاش می توانستیم آنگونه باشیم".
و اگر غیر از این بود او هرگز نمی پذیرفت!"

ف.بیگانه
+ چقدر جالب شد که یکدفعه یادش افتادم. شنیدم رفته آمریکا
یا بعضی هم گفتن ایرانه هر جا که هست خدا حفظ اش کنه تاثیر گذارترین آدم زندگیم بود.
+این دستخط دوستم نیست ها!
+کلا از ارتباط گرفتن با آدم های مشهور خوشم نمیاد.
مشکل اینجاست که اینقدری که ما میشناسیمشون اونا از ما چیزی نمیدونن
+این قهوه خانه ی آذری در خ ولیعصر میدان راه آهن پدر ما رو در آورد.
اونقدر خوبه که مجبورم میکنه ماهی یکبار این همه راه رو بکوبم برم اونجا.
همین رو بگم که خاتمی (سران فتنه) مهمان های خارجی اش رو می برده اونجا 
+این مختارنامه هم با این دیالوگ های طوفانی ش منو به وجد میاره. از دستش ندید.
مختار: وقتی بتوانی گریه کنی یعنی هنوز اندک غیرتی برایت باقی مانده. پس می توانیم مثل دو مرد با هم صحبت کنیم.
باورتون میشه این دیالوگ کاملا ایرانیه و به دل میشینه از صدا و سیما ی ما پخش شه؟

2010/11/19

Now maybe you're right and maybe you're wrong

خطر از بیخ گوشمان گذشت
از اول نوزادی که چند ماهی زیر دستگاه بودم و
تا این اواخر که بیماری های ناشناخته و شناخته
به سراغمان آمد. این یکی دیگر نوبرش را آورده
بود.
حمام کردن برای من با دوش گرفتن دو معنی جدا
دارد. هیچ وقت این دو را با هم قاتی نکردم.
شمال رفتن (خصوصا این سال ها) برایم دوش
گرفتن و خستگی گرفتن زندگی شده. چه خوش
گذشته این چند سفر آخری...




+ نمی دونم راجع به کت استیونز نوشتم یا نه خیلی دوسش دارم.
+ عکس های وبلاگم قبلا هویتش بود.
عکس میذارم.
+ نمی دونم چرا نوع نوشتنم اینطوری شد. هیچ مشکلی نیست.
+کتاب قطور و وراجی از ماجراهای کلیسایی به سبک
"راز داوینچی" در دست دارم کشش اون رو نداره ولی خوب
من عاشق وقتی ام که ژانر تاریخی با ژانر پلیسی تلفیق میشه.

2010/10/21

زمانی برای مستی اسب ها

برای رسیدن به وسیله احتیاجی نیست!
کافیست که عاشق رفتن باشی!


سایت مردی که جدیدا شده الگوی فکری من!
http://attitudeisaltitude.com/
زندگی بدون محدودیت!

2010/10/06

پزشکی اومانیسم یا خداپرستی؟

باید زود تر از این ها می اومدم.
در هر حال از علاقه ذاتی من به بچه که بگذریم
بیماری بچه های کوچیک برام بسیار ناراحت کننده است.
در این پست ویدئویی آوردم که هر جور شده ببینیدش 50 ثانیه بیشتر
نیست و من اشک از چشمام نا خود آگاه اومد. و واقعا صحنه ی امید
-وار کننده ایه!

این ویدئو

توضیح لینک:
این بچه ی 8 ماهه ناشنوا بدنیا اومده و دکتر ها با یه عمل جراحی و
گذاشتن گوشی خاصی تونستن کاری کنن که فعلا بشنوه.
اولین چیزی که بچه می شنوه صدای مادرشه که بهش سلام میکنه
واکنش بچه رو ببینید...

2010/08/19

زمانی چند بر وبلاگ ما گذشت و ما بلاخره به ترکیب کودکی مان رسیدیم.
 چقد خوبه چند روزیه که تو خونه ام و ریلکس کردم آرامش محض!
تلویزیون مان هم سوخت و دیگه شب ها با کتاب و روزنامه و حرف زندگی میکنیم.
بد نیست تجربه کنید.

2010/07/31

1000 روز گذشت

 و بیش از این ناشناخته نماند قیصر 

  • او که می توانست به آسانی از جایزه وسوسه کننده کتاب سال بگذرد تا مبادا سیاستی سخت گیرانه را تایید کرده باشد ، او که عمری سربلند زندگی کرد تا مستقل و یگانه بماند و او که هرگز شعرش را به نام و نان و مقام نفروخت ، شایسته مراسمی از جنس خودش بود با حضور آدم هایی از جنس خودش و حرف هایی از جنس حرف های خود او.






  •  پای همین تخته سیاه می‌ایستاد.طنز می‌گفت.شعر می‌خواند‌. درس می‌داد و اسم‌های ممنوعه‌ای مثل شاملو و فروغ و هدایت را بر زبان می‌آورد.آخر کلاس شعرهایم را می بردم برایش تا بخواند و گاه داستان‌هایی کوتاه.با حوصله می‌خواند و بدون ‌تبختر اکثر استادان ادبیات گپ می‌زد و توضیح می‌داد.گاهی حتی به نرمی در کار آدم دست می‌برد و خیلی بهترش می‌کرد.حالا همه اینها هم در هاله‌ای دلپذیر از دود سیگار معروفش به یادم می‌آید.این را قبلا هم گفته‌ام راستش اصلا علاقه من به سیگار از همان‌جا شروع شد.

  • زیر آن هیکل تنومند دلی بود که زود ابری می‌شد و امیدوار بود. یادم هست سال هفتاد و شش سر برنده‌ی انتخابات با هم شرط بستیم. قیصر برد و من یک جلد کتاب "انسان طاغی" باختم! بعدها که دوباره پیداش کردم داشتم پیام تلفنی می‌گذاشتم که گفت:"الو الو الو الو صبر کن. تا این گوشی را پیدا کنیم طول می‌کشد." بعد گفت که دارد برای عمل پیوند کلیه می‌رود. گفتم خوب می‌شود. گفت: خاطره نشیم! و حالا قیصر خاطره شده. خاطره ی نشستن روی سکوهای سنگی داخل دانشکده و سیگار کشیدن. 


+ نوشته ها از:

+ مراسم با شکوه آشتی کنان من و آرایشگر محل؛ بزودی برگذار می گردد.